صفحات

۱۱/۰۴/۱۳۸۸

تاثیر عقاید زرتشتی(مجوس،حج17)

ناحیه حیره(دولت وابسته به ایران)شاهراهی بود که نه فقط فرهنگ پارسی بلکه فرهنگ و عقاید ملل دیگر نیز از آنجا می گذشت. بازرگانان ایرانی در حیره، یمن و عربستان آنقدر زیاد بودند که به هنگام ظهور محمد، زبان پارسی در این نواحی رواج داشته است که بر خلاف گفته قران که قران عربی خالص است در آن تعداد 30کلمه پارسی در آن پیدا می شود: واقعه 18-19( ابریق=آبریز)، هود84و حجر74و فیل4(سنجیل=سنگ گل)، آل عمران37-39(محراب=مهراب).
گویا مزدک در میان اقوام و طوایف عربستان پیروانی داشته و به نظر می رسد که در زمان قباد ساسانی مزدکیان در نواحی عربستان نقش داشته اند زیرا که آکل المرا (که به مزدکیان نزدیک بود) از طرف قباد سالها به حکومت ناحیه حیره منصوب شده بود. به گفته کتاب آفرینش و تاریخ، نوشته مقدسی، جلد سوم صفحه145-175 و کتاب تاریخ پیامبران و پادشاهان، نوشته حمزه اصفهانی، صفحه 109، آکل المرا به مزدکیانی که از تعقیب و سرکوب انوشیروان گریخته بودند پناه داد و همین امر باعث عزل وی از حکومت حیره در زمان انوشیروان گردید.
بنابراین می توان گفت که حضور این مزدکیان در نواحی عربستان افکار و عقاید مردم این منطقه را تحت تاثیر قرار داده بود و گویا در یمن که به عربستان خوشبخت معروف بود و نیز در نواحی حجاز راجع به نهضت مساوات طلبانه مزدک صحبت میشده است. به قولی جزیره العرب پناهگاه ایرانیان گردید و ایرانیان در سرنوشت جزیره العرب به نقش بندی نشستند. در کتاب تاریخ گزیده، نوشته حمدالله مستوفی، صفحه165 و یا کتاب سیره النبی جلد یک صفحه189 می خوانیم: از جمله این ایرانیان یکی سلمان فارسی (روزبه) بود که پس از فرار از ایران در حوالی حجاز توسط قبیله بنی کلب به بردگی گرفته شد و سپس به قبیله دیگری فروخته شد و سرانجام در شمار بردگان محمد درآمد و محمد سلمان را جزو مشاوران خود قرار داد. سلمان فردی با فرهنگ بود که از دین زرتشت آگاهی کامل داشت و به قولی از هیربدان آتشکده بود. رفتار و کرداری که از او نقل می کنند گرایشهای ضد اشرافی و شاید مزدکی سلمان را نشان می دهد. روابط نزدیک محمد با سلمان فارسی آنچنان بود که گروهی معتقد بودند مطالبی که به صورت وحی محمد دریافت می کند گفته های چند روز قبل سلمان است که محمد در سوره نحل آیه103 این مطلب را رد می کند.
مطالعه تطبیقی آیین های زرتشتی و عقاید اسلامی این نکته را نشان می دهد که باورهای زرتشتی مستقیم و غیر مستقیم بر آیین ها و باورهای اسلامی تاثیر داشته است. مثلا:
1-شکل بعثت زرتشت و محمد، هر دو در سن 40 سالگی.
2-اعتقاد به خدای یکتا و شیطان که منشا شر است.
3-پاک و معصوم بودن خاندان این دو پیامبر و حتی شباهت مقام معنوی دختر زرتشت(پوروچیستا) با دختر محمد فاطمه.
4- شباهت پنج آفریدگان در پنج موقع روز( هاونگاه، رپیتوینگاه، ازیریتگاه، اویسرتریمگاه، اشهینگاه) با پنج نوبت نماز مسلمانان(صبح، ظهر، عصر، مغرب، عشاء)
5-اعنقاد به بهشت،جهنم(پردیس و همیستان)
6-اعتقاد به روز محشر(فرشگرد)
7-پل صراط (چینود پل)
8-اعتقاد به ملائک مقرب(امشاسپندان)
9- باور به ظهور مهدی از خاندان پیامبر که از چاه زمزم بیرون می آید(ظهور سوشیانس در دریاچه چنیچست از نطفه زرتشت)
بنابراین: با اطمینان می توان گفت که پیش از ظهور محمد انعکاسات مختلف معنوی دینی و مادی و جریانات گوناگون فرهنگی که از مراکز رومی و شامی(آرامی) و ایرانی و حبشی و از راه های غسانی و لخمی یا یمنی می گذشت در ناحیه حجاز طنین انداز بوده و افکار و عقاید مردم این سرزمین را تحت تاثیر خود قرار داده بودند.

تاریخچه ای مختصر از ظهور اسلام

زمینه های اجتماعی و فرهنگی و تجاری برای کمک به ظهور اسلام
جامعه عربستان به هنگام ظهور اسلام دارای اوضاع اقتصادی-اجتماعی پیچیده ای بود: از یک طرف وجود جماعتهای طایفه ای و از طرف دیگر وجود مناسبات برده داری بازرگانی و روابط پولی و کلانی. موقعیت جغرافیایی شبه جزیره عربستان و قرار داشتن آن در مسیر راههای بازرگانی ایران و روم شرقی(بیزانس) باعث شده بود تا روابط قبیله ای و مناسبات طبقاتی در این شبه جزیره درهم متداخل شوند. در کتاب مروج الذهب نوشته مسعودی جلد یک صفحه446-470-481-482 و یا کتاب العبر نوشته ابن خلدون جلد یک صفحه326-331 و یا کتاب تاریخ عرب نوشته فیلیپ حیتس جلد یک صفحه86-108 و یا کتاب از پرویز تا چنگیز نوشته سید حسن تقی زاده صفحه96-142 و یا مقاله عربستان قبل از اسلام سلطنتهای قدین عربی، نشریه دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز تیر ماه 1327صفحه27-40 می نویسد: از قرن دوم تا هفتم میلادی در شمال شبه جزیره عربستان(لخم و غسان) دولتهایی پدید آمدند که در راس همه آنها سلاطینی از قبایل لخم و غسان قرار داشتند.
پس از تصرف یمن در زمان پادشاهان ساسانی در اواخر قرن ششم میلادی از اهمیت و اعتبار راههای کاروان رو یمن-حجاز که تا ایالت بیزانس(روم شرقی)، سوریه، فلسطین، مصر، حبشه(اتیوبی) و هند امتداد می یافت کاسته شد و این امر جامعه عربستان را دچار بحران اقتصادی-اجتماعی شدیدی ساخت همچنین حمله حبشی ها برای تصرف مکه و خانه کعبه در بیداری و همبستگی مردم حجاز موثر بود. تاثیر این حمله چنان بود که اعراب، آن سال را مبداء تاریخ خود قرار داده و آنرا سال فیل(عام الفیل) نامیدند.
در آغاز قرن هفتم میلادی مجموعه شرایط اجتماعی و اقتصادی و نیز حملات و جنگ های رقابت آمیز دولت های ایران و روم شرقی برای تصرف راههای بازرگانی عربستان زمینه تحولات مهمی را در این منطقه فراهم ساخت. ظهور اسلام در جامعه عربستان با این تحولات اجتماعی و آغاز یک نهضت سیاسی-مذهبی رابطه اساسی داشت.
از عقاید و باورهای مردم مکه قبل از اسلام اطلاعات چندانی نیست با این حال می دانیم که پیش از محمد پیغمبرانی در نقاط مختلف عربستان به دعوت مردم و نهی از بت پرستی برخاسته بودند که ذکر چند تن از آنها در قران سوره اعراف آیه های65-93 هم آمده است مانند: هود در قوم عاد، صالح در قوم ثمود و شعیب در قوم مدین. تاریخ عرب جلد1صفحه126 از افرادی بنام حنطله بن صفوان، خالد بن سنان، عامر بن ظرب عدوانی و عبدالله قضاعی به عنوان کسانی که در عربستان ادعای پیامبری کرده اند نام می برد. همچنین قس بن ساعده ایادی که خطیبی توانا و شاعری فصیح بود در مکه بازار عکاظ با خطبه های خود مردم را از پرستش بتها منع می کرد. امیه بن ابوصلت که اهل طائف و از قبیله بنی نقیف و پسر خاله محمد بن عبدالله بود و نیز از بزرگان و مشاهیر حنفا بشمار می رفت مردم را به خداشناسی و یکتا پرستی دعوت می کرد. او به شام و دیگر شهرها مسافرت داشت و با راهبان و علمای دین یهود و مسیحی گفتگو می کرد. در کتاب مروج الذهب جلد1صفحه62-63 و کتاب 23 سال نبوت صفحه26-27 می نویسد: ابوصلت در آنجا بود که خبر ظهور محمد را شنید و آن دو با هم ملاقات کردند ولی ابوصلت اسلام نیاورد و به طائف رفت و به یاران خود گفت من پیش از محمد از کتب و اخبار ملتها اطلاع دارم و علاوه بر این زبان آرامی و عبرانی نیز می دانم پس برای نبوت لایق تر و بر حق ترم.
در کتاب سیرت رسول الله(سیره النبی) نوشته ابن هاشم جلد2صفحه1026-1028-1058-1059 و تاریخ طبری جلد4 صفحه1413-1426 و کتاب آثار الباقیه نوشته ابوریحان بیرونی صفحه235 و کتاب تاریخ سیاسی اسلام نوشته حسن ابراهیم حسن جلد1 صفحه229 می نویسد: همزمان با ظهور محمد شخصی بنام مسیلمه نیز ادعای نبوت نمود مسیلمه نامه ای به محمد نوشت و گفت من با تو در پیامبری شریکم و باید نفوذ و تسلط بر عربستان را با یکدیگر تقسیم کنیم. محمد در پاسخ به نامه مسیلمه فردی بنام رحال را نزد او فرستاد اما فرستاده محمد تحت تاثیر مسیلمه قرار گرفت و پیرو او گردید و گفت مسیلمه در کار نبوت با محمد شریک است و محمد نیز اعتراف کرده است. با این حال در قبول دعوت مسیلمه مشکلات بسیاری بروز کرد. دعوی رسالت و ادعای پیغمبری در شرایط خاص جامعه عربستان نیازمند به فردی آگاه تر و کار آزموده تر بود و این همه در شخصیتی بنام محمد بن عبدالله وجود داشت.
محمد به گفته قران در سوره انعام آیه92 یا شوراء7 از طایفه بنی هاشم قبیله قریش در مکه تولد یافت. شهر مکه بخاطر خانه کعبه و وجود بیش از 360 بت متعدد در آن، زیارتگاه عموم ساکنان عربستان بود. هر یک از این بتها مورد پرستش قبیله و طایفه معینی بود و هر ساله هزاران زوار و حجاج و مسافران زیادی به مکه هجوم می آوردند. شهر مکه بخاطر نزدیکی به بحراحمر(دریای سرخ) و بواسطه قرار داشتن بر سر راه تجارتی یمن به شام و فلسطین و مصر از قدیم اهمیت فراوانی داشت. این شهر از شهرهای مهم کاروان رو و از کانون های مهم بر خورد اقوام و آیین های گوناگون بود. هر سال کاروان بزرگی حامل کالاها و اجناس گوناگون از مکه به دیگر نقاط حرکت می کردند. به گفته تاریخ طبری جلد 3 صفحه1936 و یا اسلام در ایران نوشته پطروشفسکی صفحه17 و یا تاریخ عرب جلد1صفحه131، مثلا کاروانی که در سال624 میلادی از طرف بازرگانان مکه برای عزیمت به سوریه آماده شده بود معادل 50هزار دینار(200کیلو طلا) کالا بار داشته است و صدها مرد غرق در سلاح همراه کاروانها حرکت می کردند.
بازار عکاظ در مکه مرکز تجارت و ایستگاه مناسبی برای برخورد عقاید و عرضه آداب و رسوم و آیین های مختلف شده بود و محمد از دوران جوانی در سخنرانی هایی که معمولا در این بازار تشکیل می شد حضور می یافت. در کتاب سیرت رسول الله جلد1 صفحه164-167 می نویسد: محمد در قبیله قریش دیده به جهان گشود این قبیله از معتبرترین و با نفوذترین قبایل عربستان بود و مردم آن بخاطر مسافت های بازرگانی و رابطه با اهالی شام و عراق از سایر اعراب آگاه تر و آزموده تر بودند. محمد از 12سالگی همراه عمویش ابوطالب (پدر علی و هرگز مسلمان نشد) برای تجارت و بازرگانی به بسیاری از شهرها و قبایل عربستان رفت و آمد داشت و در این سفرها او با افکار و اندیشه های اجتماعی و مذهبی روزگارش آشنا گشت و آگاهی و تبحر محمد در امور بازرگانی در سن20سالگیش به اندازه ای بود که خدیجه(بیوه زن ثروتمند و یکی از بزرگترین بازرگانان مکه) سرپرستی امور مالی و تجارتی خود را به او واگذار کرد و سرانجام نیز بعد از مدتی محمد در سن24سالگی با خدیجه40ساله ازدواج کرد.
باید به خاطر داشت که در مکه و بعضی از قبایل عربستان پیش از ظهور اسلام الله را که بتی بزرگ بود به عنوان خالق بزرگ و یکتایی که به هنگام خطر باید به او پناه برد می شناختند که این امر در قران سوره لقمان25-32، انعام109-136، یونس22، زخرف187، زمر3 و... به خوبی گواه داده است.
تـمدن یهودی ها به حجاز در وضع اجتماعی اعراب آن منطقه تاثیر بسیار داشت در کتاب تاریخ تمدن اسلام نوشته جرجی زیدان جلد 1صفحه12 می خوانیم مراسم حج، طلاق، نکاح، برگزاری رسوم، آیین های عید، انتخاب کاهن و امثال آن مطالبی بود که حجازی ها از یهودیان آموختند.
در کتاب سیرت رسول الله جلد 1صفحه185-188 و یا تاریخ عرب جلد1صفحه146، تاریخ سیاسی اسلام جلد1صفه65 می نویسد: مسیحیت در قرون قبل از اسلام بین اعراب رواج داشت و گرویدن غسانی ها به مسیحیت، از علل عمده انتشار دین مسیح بین اعراب بود. یهودی ها و مسیحی های ساکن حجاز(بخصوص مدینه) به هنگام سختی و اختلاف از ظهور مسیح یا پیغمبری یاد می کردند که در همین نزدیکی ها(منطقه حجاز) ظهور خواهد کرد.
گروه مذهبی دیگری بنام صابئین در مکه ساکن بودند که قران در سوره بقره162و مائده69 و حج17 از آنان نام برده است. این گروه مذهبی در پیروان یحیی بن زکریا بودند و به الله و معاد اعتقاد داشتند. صابئین مخالف شدیدی نسبت به یهود، مسیحیت و مسلمانان ابراز داشتند اما با دین زرتشتی مخالف نبودند بلکه غالب آداب و رسوم و مقداری از عقاید دینی شان با دین زرتشتی تطابق داشت. همچنین در شهر مکه گروهی بنام حنفا یا حنفی زندگی می کردند که خداپرست بودند و آیین و اعتقادشان ترکیبی از آیین ها و باورهای یهودی و مسیحی بود در قران سوره یونس105 و آل عمران67 از آنان یاد می کند. در کتاب طبری جلد3 صفحه848-849-850 می نویسد: محمد ضمن معاشرت با جماعت حنفا حداقل یکی از آنها بنام ورقه بن نوفل(عموزاده خدیجه) آشنایی و دوستی کامل داشت. ورقه بخوبی از محتوای کتابهای تورات و انجیل آگاهی داشت و حتی بخشهایی را به عربی ترجمه کرده بود. ظاهرا محمد به وسیله ورقه بن نوفل با ادیان و مذاهب دیگر آشنا شده بود. منابع مختلف تاریخی نقش نوفل را در تشویق و تلقین محمد به پیغمبری بخوبی نشان می دهد. همچنین باید دانست که محمد قبل از ادعای پیامبری با پسر خاله اش امیه بن ابوصلت که از بزرگان و متفکران حنفا بود رفت و آمد داشت و بطوریکه گفتم ابوصلت برای پیغمبری، خود را لایق تر از محمد می دانست. همچنین محمد با عایش علام حویطب که فردی با فرهنگ و دارای کتاب بود رابطه نزدیک داشت. صهیب بمنی( مسیحی بود)، هلال بن ریاح حبشب و نیز ابواسحق کعب بن ماتع بمنی موسوم به کعب الاحبار(یهودی بود) با محمد معاشرت و مصاحبت نزدیک داشتند. بخصوص کعب الاحبار که از آغاز با مسلمانان بود و پیغمبر را از روایات کهن یهود آگاه می کرد.

امی بودن محمد
از بعضی متون و منابع معتبر تاریخی نیز به روشنی استنباط می شود که پیامبر علاوه بر سواد خواندن سواد نوشتن نیز داشته است. از جمله طبری در کتاب خود بنام تاریخ طبری جلد سوم صفحه1125 می نویسد: پیغمبر در ماه ذیقعده(ششم هجری) به قصد زیارت کعبه رفت. اما اهل کعبه نگذاشتند که پیغمبر وارد شود و صلح شد که محمد سه روز در مکه بماند و چون صلحنامه می نوشت چنین نوشت: این صلحنامه محمد پیغمبر خداست...اهل مکه گفتند اگر تو را پیغمبر می دانستیم مانع ورود تو به کعبه نمی شدیم و لی تو محمد بن عبدالله هستی. پیغمبر گفت من پیغمبر خدا هستم و محمد بن عبدالله هستم. و به علی گفت کلمه پیغمبر را پاک کن اما علی گفت نه هرگز پاک نمی کنم محمد خود نام پیغمبر را محو کرد.
و دلیل دیگر آنست که اعراب برای حساب و شمارش اعداد نداشتند و از حروف استفاده می کردند و از آنجایی که محمد از سن 12 سالگیش در تجارت شرکت داشت بنابراین حروف را به خوبی بلد بود.
بنابراین مساله امی بودن محمد می تواند افسانه ای باشد که بوسیله آن کوشیدند تا به شخصیت محمد بعدی فوق طبیعی بدهند و از این معجزه در پیشبرد اندیشه هایش( در لباس کلام خدا) بهره برداری نمایند در حالیکه می دانیم امی منسوب به ام القراء یا همان مکه زادگاه محمد می باشد.
رفاه و آسایشی که محمد بعد از ازدواج با خدیجه به دست می آورد در قران ذکر شده است(واضحی5-18) فرصتی به او داد تا به دلخواه خود زندگی کند. محمد در لحظه های تنهایی و فراغت غالبا به غار کوچکی بنام حرا می رفت و در سکوت صوفیانه به تفکر و تامل می پرداخت بطوریکه گاهی اوقات از بامداد تا شامگاه در آنجا می ماند. گویا در یکی از این روزها بود که جبرییل بر او ظاهر می شود و از طرف الله بر او وحی می کند که رسول الله هستی.
ظهور اسلام ابتدا با مخالفت اشراف و نیروهای حاکم جامعه عربستان روبرو شد. اشراف و بازرگانان مکه تصور می کردند که تبلیغات محمد علیه بت پرستی به سقوط پرستش خانه کعبه و در نتیجه به رکود و توقف هجوم زائران و مسافران(برای زیارت بتهای درون کعبه) به کسادی بازارهای تجارت مکه منجر می گردد.(توبه24-28) این اشراف و ثروتمندان خیال می کردند که دین محمد به نفوذ اقتضادی و حیات سیاسی و برتری طبقاتی آنها خاتمه خواهد داد. اشراف و ثروتمندان قریش با چنین تصوری از ظهور محمد به آزار و اذیت او می پرداختند بطوریکه محمد مدتی دچار ناامیدی و سرخوردگی گردید.(واضحی13،اسراء74-75) و در ادامه این ناامیدی برای جلب حمایت اشراف قریش گویا به ستایش و تایید بتهای مهم قریش پرداخت.
مهاجرت به مدینه و تحکیم قدرت سیاسی مذهبی
پس از مدتی محمد و پیروان اندک او مجبور می شدند تا از مکه به مدینه مهاجرت نمایند. شهر مدینه با امکانات کشاورزی و تجارتی خود، پایگاه زمینداران و سوداگران ربا خوار عربستان بود که یهودی ها و مسیحی ها در آن اکثریت داشتند و به خاطر رقابتهای اقتصادی و دشمنی های طایفه ای همواره مورد نفرت و دشمنی مکی ها بودند، علاوه بر این یهودی ها و مسیحی های مدنی عموما معتقد به خدای یگانه بودند و این امر اختلاف عقیده و دشمنی بین آنان و مکی های بت پرست را شدیدتر می ساخت. بدین ترتیب شهر مدینه پایگاه و پناهگاه مناسبی برای تحکیم قدرت مذهبی و سیاسی محمد به شمار می رفت. محمد برای کسب پایگاه سیاسی و پیشبرد عقاید مذهبی خود ابتدا با علم کردن لااکراه فی الدین (در دین هیچ اجباری نیست) در برخورد با یهودی ها و مسیحی ها، شیوه مسالمت آمیز و مدارا در پیش گرفت و با استفاده از دشمنی های موجود بین مردم مدینه و مکه توانست بیشتر نیروهای اقتصادی و اجتماعی مدینه را علیه اشراف مکه متحد کند.
تاریخ طبری جلد سوم صفحه 1088-1091-1093 می نویسد: شعار در دین هیچ اجباری نیست البته مانع آن نبود که پیروان مذاهب دیگر یعنی اهل کتاب را به جرم نپذیرفتن اسلام، یک جا سر نبرند بطوریکه در مورد قوم بنی قریظه پس از جنگ و تسلیم شدن این قوم دستور داده شد تا 900نفر از جوانان و مردان بنی قریظه را سر بریدند و اموال و دارایی و زنان و کودکان این قبیله را به عنوان برده بین مسلمانان تقسیم کردند و محمد گفت تا گودال ها بکنند و علی و زبیر در حضور محمد گردن آنها را زدند.
در این گونه جنگها اعراب مسلمانان حتی از همخوابگی با زنان شوهردار پرهیز نمی کردند و این البته دستور قران بود.(نساء24)
اشراف مکه اسلام را می پذیرند
پس از مدتی اشراف مکه دریافتند که اسلام خطر بنیادی برای منافع و امتیازات آنان ندارد، لذا در سال هشتم هجری اشراف مکه بدون جنگ با ارتش پیغمبر تسلیم شدند و بیشتر آنان مانند ابوسفیان که از سرسخت تریت دشمنان محمد بود با محمد بیعت کردند، به نظر می رسد در همین رابطه بود که محمد نیز برای جلب رضایت و حمایت اشراف قریش و بنی امیه و تامین منافع بازرگانان مکه، قبله مسلمانان را از بیت المقدس به مکه تغییر جهت داد و با واجب کردن حج برای عموم مسلمانان، خطر کسادی بازار و ورشکستگی اقتصادی بازرگانان مکه از بین برد. علاوه بر این در جنگهای غارتگرانه نیز غنائم و ثروت های فراوانی به این اشراف داده می شد تا از حمایت و پشتیبانی آنها نسبت به محمد قدردانی شود. محمد برای تشکیل یک حکومت مقتدر اسلامی از نیروهای مادی و معنوی دو جناح مختلف اجتماعی استفاده کرد: اول، از نیروهای اقتصادی و تدارکاتی اشراف و ثروتمندان که برای حفظ موقعیت خود اسلام را پذیرفته بودند و از طرف محمد به مقامات و مسئولیت های مهم منصوب شدند.
محمد با ایجاد یک الیگارشی فامیلی مرکب از توانگران و قدرتمندان عربستان توانست زمینه های مادی یک حکومت مقتدر و متمرکز اسلامی را به وجود آورد. در این باره کافی است بدانیم که:
1-ازدواج محمد با خدیجه و در اختیار داشتن ثروت های خدیجه بوسیله محمد زمینه لازم اقتصادی و تدارکاتی ظهور و تبلیغ اندیشه های محمد را مهیا ساخت.
2-محمد مدتی پس از ادعای پیامبری دختر ابوبکر (عایشه) را به ازدواج خود درآورد که به گفته تاریخ طبری جلد 4 صفحه1291-1292 و تاریخ عرب جلد یک صفحه231 و تاریخ سیاسی اسلام جلد یک صفحه105 عایشه به هنگام عقد فقط شش سال داشت و وقتی به خانه محمد می آمد عروسکی به همراه داشت. ابوبکر مردی ثروتمند بود و موقعیت ممتازی در شهر مکه داشت. اسلام آوردن ابوبکر و حمایت گسترده او از محمد به موقعیت اجتماعی و نفوذ مذهبی پیغمبر اسلام افزود. او از طرف محمد به صدیق ملقب شد و بعد از مرگ پیغمبر خلیفه اول گردید.
3-عمربن خطاب که ابتدا از دشمنان سر سخت اسلام و حتی در صدد قتل محمد بود (سیرت رسول الله جلد1ص330-331) بزودی اسلام می آورد و ازدواج محمد با دختر عمر(حفصه) به اعتبار محمد در میان مخالفان او افزود زیرا عمر نیز بزرگترین قدرتمندان عربستان بود. عمر به عنوان بزرگترین سردار در جنگها و کشورگشایی ها نقش تعیین کننده ای داشت و از این نظر مورد توجه و تایید فراوان محمد بود بطوریکه از طرف محمد به فاروق(جدا کننده حق از باطل) ملقب شد. عمر بعد از مرگ ابوبکر خلیفه دوم گردید.
4-عثمان که در آرزوی فرمانروایی و حکومت بود و از طریق بازرگانانی، ثروت هنگفتی به هم زده بود بزودی اسلام می پذیرد و محمد دو دختر خود رقیه و ام کلثوم را به ازدواج عثمان در می آورد و به او ذوالنورین لقب می دهد. مورخین اسلامی تاکید می کنند(منتخب التواریخ ص24-25) که رقیه زن عثمان و دختر محمد بر اثر عدم سازش و خشونت اخلاقی عثمان به ضرب تازیانه و بدست عثمان به قتل می رسد و در حقیقت عثمان قاتل دختر محمد بود اما موقعیت اجتماعی عثمان چیزی نبود که محمد با این مسایل آنرا ندیده بگیرد و از آن بگذرد لذا دومین دختر خود ام کلثوم را به ازدواج عثمان در می آورد تا خود را با اشراف بنی امیه همچنان حفظ نماید. روایت دیگری است(آفرینش تاریخ، نوشته مقدسی، جلد5 ص20) که، محمد گفت: اگر دختر سومی داشتم آنرا هم به همسری عثمان در می آوردم. بدین ترتیب ثروت های عثمان و موقعیت اجتماعی او در جهت توسعه و تحکیم قدرت سیاسی مذهبی محمد قرار گرفت. به گفته ابن خلدون در جلد1صص391-392 عثمان روزی که کشته شد یکصد هزار دینار(400کیلو طللا) یک میلیون درهم وجه نقد و همچنین اسب ها و شترهای بسیاری داشت و بهای همه املاک و اراضی او 200هزار دینار(800کیلو طللا) بود. به گفته تاریخ یعقوبی جلد یک ص446 و تاریخ طبری جلد4ص1303 عثمان از نزدیکان و محارم مخصوص محمد و حتی کاتب وحی بود و از طرف محمد بارها به فرمانداری مدینه منصوب شد و سرانجام نیز خلیفه سوم گردید.
5-علی پسر عموی محمد و از نخستین کسانی بود که در کودکی اسلام آورد و بعدها با ازدواج با دختر محمد(فاطمه) داماد پیغمبر و از ثروتمندترین و توانگران معروف گردید بطوریکه در شهر ینبع، اراضی و املاک پر ارزشی داشت و صاحب نخلستان معروف فدک که سالیانه 40هزار دینار(160کیلو طللا) درآمد داشت شد(تجارت السلف ص13). در کتاب جواهر الولایه، نوشته آیت الله بروجردی کاظمینی، ص137 نوشته شده است که از امام جعفر صادق نقل شده است انگشتری که علی در نمازش صدقه داد وزن حلقه اش چهار مثقال نقره و وزن نگینش 5مثقال یاقوت سرخ بود که قیمتش خراج یک سال کشور شام بود. علی در استقرار پیامبری و حاکمیت سیاسی مذهبی محمد جنگها و کوشش های فراوان کرد. به گفته نهج البلاغه خطبه 150او معتقد بود ما افکارمان را به روی شمشیر حمل می کنیم. با این حال علی را می توان نماینده جناح اصلاح طلب دانست و پس از اختلافات شدید و کشمکشهای فراوان برای کسب قدرت و خلافت سرانجام بعد از عثمان خلیفه چهارم شد.
6-زبیر بن عوام از ثروتمندان عربستان و از نخستین کسانی بود که اسلام آورد قیمت یکی از میراثهای او به 50هزار دینار(200کیلو طللا) می رسید. زبیر هزار غلام، هزار کنیز، هزار اسب داشت (پرتو اسلام جلد یک ص119 و تاریخ طبری جلد4ص1336 و مروج الذهب جلد1ص690). او در مدینه دارای یازده خانه بود، املاک و خانه های بسیاری نیز در بصره، کوفه، فسطاط و اسکندریه داشت(درسهایی درباره اسلام نوشته گلدزیهر صفحه296) همچنین زبیر پسر عمه پیغمبر بود(سیرت النبی جلد2ص655).
7-عبدالرحمن بن عوف که از بازرگانان مکه و از اولین کسانی بود که اسلام پذیرفت. در کتاب مروج الذهب جلد یک صفحه690 می نویسد: رقم ثروت عبدالرحمن بن عوف را به هنگام مرگ هزار شتر هزار اسب ده هزار گوسفند 5هزار برده و یک چهارم میراث او را بالغ بر 84هزار دینار(336کیلو طللا) ذکر کرده اند.
8-سعدبن ابی وقاص از بزرگان و پهلوانان قریش بود(تاریخ طبری جلد5 ص2066 جلد3ص862) که زودتر از دیگران به محمد ایمان آوردند و در استقرار حاکمیت محمد جنگها و فداکارها کرد به طوریکه در جنگ احد محمد را از مرگ حتمی نجات داد و محمد در حق او گفت پدر و مادرم فدای تو باد. سعد جزو عشره مبشره یا 10 کسانی که محمد به آنان وعده بهشت داد بود. او و عبدالرحمن بن عوف خالکان محمد بودند.
مرتد شدن کاتب وحی
از جمله وقایع قابل توجه سالهای نخستین پیامبری محمد، ارتداد و کافر شدن عبدالله بن ابی سرح از دید اسلام است. ابی سرح که زمانی از نزدیک ترین اصحاب و محارم محمد و کاتب وحی بود، پس از مدتی نسبت به کیفیت وحی و ماهیت وحی و پیغمبری محمد تردید کرد زیرا که او چندین بار به دلخواه خود جملات قران را تغییر داد و محمد نیز آن آیات را پذیرفت. این امر شک ابی سر را برانگیخت. سرانجام ابی سرح در مورد آیه14 مومنون با محمد اختلاف پیدا کرد او معتقد بود که این آیه را من سروده ام(آیه93انعام اشاره به همین ماجرا دارد) ابی سرح پس از این اختلاف از دین اسلام برگشت و محمد خون او را حلال ساخت.(تفسیر شریف لاهیجی جلد1صص794-795 و تاریخ طبری جلد4صص1187-1303).
کسب غنایم، انگیزه اصلی جنگهای اعراب
حکومت اسلامی با شرکت فعال اشراف و بازرگانان عربستان تاسیس شد و این حکومت می بایست ضرورت نماینده منافع سران مزبور باشد. در نظر اشراف عربستان جنگ دائمی و کسب غنائم و تصرف اراضی و سرزمین های جدید و بدست آوردن اسیران برده، از جمله فعالیتهای تولیدی بشمار می رفت. از کتاب فتوح البلدان صص32-56 چنین بر می آید که ابوبکر در فرستادن لشگر به شام، آنها را مخصوصا بوسیله امید دادن به غنائم تشویق کرد و از جمله رستم(فرمانده سپاه ایران) به مغیره بن شعبه نیز چنین فهمیده می شود که محرک تاخت و تاز اعراب، ایمان مذهبی آنها نبوده بلکه انگیزه اصلی آنها بدست آوردن غنائم بوده است. بارتولد، گلدزهیر و فیلیپ و دیگران در تحقیقات خود نشان داده اند که فاتحان عرب ابتدا به انگیزه مال و غنیمت جنگ می کردند و دین از نظر ایشان اهمیتی اندک داشت(ترکستان نامه جلد یک صفحه406 و در کتاب درسهایی درباره اسلام صص120-298). قران نیز در آیه هایی اهمیت کسب غنائم در تحریک اعراب به جنگ را یادآور شده است(سوره فتح آیه های15-16-19-20-21). حرص و آز اعراب مسلمان برای بدست آوردن غنائم به اندازه ای بود که در بعضی از جنگها(بدر) بر خلاف فرمان محمد در کشتن اسیران، آنها را با گرفتن غنائمی آزاد می کردند.(انفال67 و تفسیر شریف لاهیجی جلد یک صفحه400 و تاریخ طبری جلد3صص975-976-990-994). یکی ار دلایل عمده شکست مسلمانان در جنگ احد در سال چهارم هجری این بوده که نگهبانان و پاسداران ارتفاعات به طمع غنائم سنگرهای خود را ترک کرده و به جمع آوری غنائم پرداختند.(آل عمران 152، جمعه11، تفسیر لاهیجی جلد یک صفحه400 و تاریخ طبری جلد سوم صفحه1020-1095).
تاریخ طبری جلد3صص1214-1416 می نویسد: در جنگ جبل الرمات نیز بر خلاف دستور محمد لشگریان برای کسب غنائم از جای خویش حرکت کردند و باعث شکست مسلمین گردیدند. اهمیت کسب غنائم در جنگ اعراب آنچنان بود که در بعضی از جنگها مانند حنین لشگریان اسلام بدون هیچ احترام و ملاحضه ای در برابر پیغمبر می ایستادند و برای چگونگی تقسیم غنائم با محمد مجادله می کردند.

۱۱/۰۱/۱۳۸۸

شناسنامه الله اکبر

مهمترین شعاری که مسلمانان جهان در هنگام برگزاری نماز و آیین و عبادت بکار می برند، شعار و یا عبارت الله اکبر است. بدون تردید می توان گفت که هیچ شعار و یا عبارتی در دین اسلام بیش از الله اکبر بوسیله مسلمانان مورد استفاده قرار نمی گیرد. شعار الله اکبر بوسیله تمام مذاهب و مسالک دین اسلام بارها هر روز در هنگام اذان، نماز، دعا بر زبان رانده می شود.
محمد بن عبدالله پس از بستن عنوان پیامبری به خود اظهار داشت که الله خدای یکتای جهان او را به پیامبری برگزیده است ولی دلائل و شواهد بسیار معتبر و سنگ نبشته های باستانی بسیاری وجود دارد که نشان می دهد الله نام بت بت پرستان منطقه عربستان پیش از ظهور محمد و اسلام بوده و اختراع و یا نوآوری محمد نمی تواند باشد.
از مذهب تازیهای پیش از ظهور محمد و اسلام اطلاعات بسیاری در دست نیست ولی مسلم است که پیش از ظهور اسلام تازیهای عربستان از مذاهبی که در کلده،کنعان و فنیقییه رایج بوده پیروی می کردند. مذاهب قدیمی ساکنان مناطق یاد شده عبارت بودند از خورشید و ستارگان و ماه پرستی، به همین دلیل تازیها از نام خورشید برای نامهای خود استفاده می کردند و از جمله نام فرزند مناف از بزرگان قریش عبدالشمس به معنی بنده خورشید بوده است. گذشته از آن تازیهای پشی از اسلام معتقد بودند درختان سنگها و کوهها دارای روح هستند و به پرستش انها می پرداختند.
تازیهای پیش از اسلام بویژه به ماه اعتقاد داشتند. تازیها ماه را خدای راستین جهانیان می پنداشتند و برای آن جنس مذکر قائل بودند. اعراب اعتقاد داشتند که ماه مذکر با خورشید مونث ازدواج کرده است و ستارگان بچه های آنها هستند. یکی از دلائل مهم ماه پرستی تازیان پیش از اسلام گفته خود قران است که در آیه77سوره انعام می نویسد(جون ماه را دیدند گفتند اینست خدای من) گذشته از آن الله در آیه32مدثر، 2شمس، آشکارا به ماه سوگند می خورد. صرف نظر از تازیها مردم ساکنان عربستان جنوبی همه ماه پرست بودند. سنگ نبشته های کشف شده نشان می دهد که نام خدای ماه سین و لقب او ال اله بوده است.
تازیهای پیش از اسلام بعدها نام ال اله را که لقب ماه بود به نام الله کوتاه کردند. تازیهای پیش از اسلام حتی نام الله را برای نام گذاری بروی فرزندان خود می گذاشتند برای مثال نام پدر محمد عبدالله به معنی بنده الله یا بنده ماه بوده است. این واقعیت تاریخی نشان می دهد که الله دست کم نمی تواند نام خدای یگانه محمد وانمود کرد بلکه نام بتی بوده که در کنار بیش از 320 بت دیگر در کعبه نگهداری می شده و مردم بت پرست عربستان آنرا پرستش می کردند و برای آن قربانی می دادند.
به همین دلیل است مه هلال ماه یکی از نشانه های برگزیده بوسیله دین اسلام می باشد و می توان آنرا در بالای گنبدها و مناره های مساجد اسلامی مشاهده نمود. دلیل دیگر درستی عقیده مبنی بر ماه پرستی تازیان پیش از اسلام و جانشین شدن الله پرستی به جای ماه پرستی وجود هلال ماه در پرچم های بسیاری از کشورهای مسلمان است. زیرا کشورهای ترکیه الجزایر موریتانی مالزی تونس و جزایر کومورو در پرچم رسمی خود شکل ماه را بکار برده اند. در پرجم رمی کشور مصر نیز پیش از استقلال و زمانی که جزء امپراطوری عثمانی بود از ماه بهره گرفته شده بود ولی هنگامی که مصر در سال1923 استقلال افت شکل پرچم خود را تغییر دادند. همچنین یکی دیگر از دلایل ماه پرستی تازیان پیش از اسلام آنست که ماههای هجری قمری با پدید آمدن هلال ماه در آسمان آغاز و پایان می یابد. واژه قمر معنی ماه را می دهد و بویژه مسلمانان روزه ماه رمضان را با دیدن هلال ماه در آسمان آغاز می کنند.
در زمان ظهور اسلام تازیهای عربستان خدایان زیادی را می پرستیدند که شکل پیشرفته روح پرستی و سنگ پرستی بود. قبایل و طوائف گوناگون عرب در این زمان در کنار خدایان ویژه خود که شمارش آنها به بیش 320 بت می رسید خدایی را نیز که معتقدند از سایر خدایان بزرگتر است مورد پرستش قرار می دادند و او را الله می نامیدند. هر یک از خدایان یاد شده دارای مجسمه ای بودند که در زمان ظهور محمد در خانه کعبه نگهداری می شدند.
گیب از دانشمندان شهیر امور خاورمیانه نوشته است دلیل اینکه محمد هرگز به تعریف و شرح الله در قران نپرداخته آنست که تازیها مدتها پیش از آنکه حتی وی زاییده شود با نام الله آشنا بودند.
دکتر آرتر جفری یکی از مشهورترین دانشمندان اسلام شناس در زمان حاضر و استاد کرسی بررسی های اسلامی و خاور میانه در دانشگاه کلمبیا می نویسد: نام الله به گونه ای که از خود قران نیز برمی آید پیش از ظهور اسلام در سرزمین عربستان بسیار معمول و شناخته شده بود. در واقع نام الله و شکل مونث آن یعنی اللات به کرات در میان نامهای مقدس سنگ نبشته های شمال آفریقا دیده می شود.
واژه الله از کلمات مرکب ال اله عربی گرفته شده است. ال حرف تعریف معین و اله واژه عربی خدا می باشد. الله یک واژه خارجی نیست که وارد زبان عرب شده باشد. این واژه حتی در زبان سریانی عبری و یونانی نیز دیده نمی شود. الله یک واژه حالص عربی است که در سرزمین عربستان برای مفهوم خدا به کار برده می شد.
دائره المعارف دین و اخلاقیات هسینگ می نویسد: ریشه واژه الله به دوره های پیش از ظهور اسلام بر می گردد.الله یک واژه عادی برای ذکر نام خدا نیست و مسلمانان برای ذکر نام خدا باید واژه به غیر از الله برای خود گزینش کنند. الله ئاژه ای است که تنها درباره خدای عجیب و غریب اعزاب بکار می رفته است.
در آغاز سده هفتم میلادی هنگامی که طایفه قریش و سایر تازیها در آستانه ترک زندگی چادر نشینی و ورود به زندگی شهرنشینی بودند و به تدریج مشکلات زندگی شهر نشینی را لمس می کردند محمد به ظهور پیوست و تازیها دین جدید او را به عنوان پیامی برای حل مشکلات ورود به شهر نشینی پذیرش کردند. پیامبران بزرگ اسراییلی ها نیز در هنگامی که اسراییلی ها در حال ترک زندگی چادر نشینی و ورود به زندگی شهر نشینی بودند ظهور کردند. بطور کلی می توان گفت که ادیان جهانی همه در فراگرد تجارتی شهرها ظهور کرده اند. یکی از ویژگیهای تبدیل زندگی چادر نشینی به شهرنشینی همیشه انتقال پاره ای قدرتهای انحصاری پادشاهان و فرمانروایان فئودال و اشرافی به بازرگانان بوده است. گذشته از آن هنگامی که افراد مردم پا به زندگی شهرنشینی می گذارند بیدرنگ فاصله طبقاتی بین ثروتمندان و تهیدستان آنها را به خود می آورد و به فکر بر طرف کردن بیدادگریهای اجتماعی می افتند. تاریخچه ادیان بزرگ جهانی نشان می دهد که تمام رهبران بزرگ مذهبی و پیامبران برای جلب توجه توده های مردم پیامهای دینی خود را در جهت جانبداری از محرومین اجتماع و تهیدستان اعلام کرده و با این روش ادیان خود را مورد پذیرش مردم قرار داده اند.
این حقیقت تاریخی در زمانی که محمد در شبه جزیره عربستان عنوان پیامبری به خود بست به خوبی مشاهده می شود. در آغاز قرن هفتم میلادی شهر مکه به شکل یک مرکز مهم تجارتی در آمده و مشرکین و بت پرستان عربستان بتدریج از چادر نشینی وارد زندگی شهر نشینی می شدند و محیط اجتماعی شبه جزیره عربستان برای ظهور رهبری که پیام آور حذف فاصله طبقاتی بین ثروتمندان و تهی دستان باشد از هر جهت آماده شده بود. با این وجود مغززدایی تازیهای عربستان از خدایان سنتی آنها و بویژه الله کار ساده و آسانی نبود. از اینرو محمد که از نبوغ رهبری سرشار بود بر آن شد تا به کیفیتی هم بت پرستی را از بین براندازد و هم اینکه عقیده به الله و بویژه الله بزرگتر از سایر بتها را برای تازیها نگهدارد تا بدین وسیله آنها را به برنامه رسالت خود جلب و راضی نماید.
در واقع پیام محمد به همکیشان تازی خود این بود که وی گفت شما بر پایه معتقدات اجدادی خود عقیده دارید که الله بزرگترین خدای شماست، من با این اندیشه گری شما و پرستیدن الله مخالفتی ندارم بلکه انتظارم از شما اینست که با نگهداری معتقدات پیشین خود درباره الله این عقیده را پذیرش کنید که الله خدای یگانه و بیهمتا بوده و بغیر از او خدای دیگری وجود ندارد. من نه با الله شما مخالفتی دارم نه اینکه قصد دارم الله را از شما بگیرم بلکه تنها هدفم آنست که دختران او و سایر بتها را از شمار خدایانی که پرستش می کنید حذف کنم.
(بنات الله)(دخترات الله) بنت در زبان تازی معنی دختر می دهد و جمع آن بنات به معنی دختران می باشد. بنابراین بنات الله به معنی دختران الله را می دهد. دختران الله سه بت مونث لات،عزی،منات بوده که مورد پرستش تازیهای پیش از ظهور محمد و اسلام بوده اند. آیه های19تا21 سوره نجم این سه بت را بنات الله و یا دختران الله نامیده است.
لات نام بت طایفه ثقیف در طائف نزدیک مکه بوده که افراد طایفه قریش و سایر طوایف عرب آنرا مورد پرستش قرار می دادند. نام لات تنها یکبار در آیه19نجم ذکر شده است. بت لات به شکل چهار گوش از سنگ سفید خارا ساخته شده بود.
درباره تاریخچه ایجاد بت لات می گویند در زمانهای پیشین مردی روی سنگی که بت یاد شده از آن ساخته شده بود می نشست و به حاجی های آن زمان جاهلیت که دور خانه کعبه هفت دور طواف می کردند روغن می فروخت و آردهای گندم و جوی آنها را با روغن درهم می آمیخت و به همین سبب به آن مرد نان لات که معنی آمیزنده روغن با آرد می دهد داده بودند. پس از مرگ آن مرد عمربن لحی بنیانگذار طایفه مشهور خزاعه اظهار داشت که آن مرد نمرده بلکه به داخل سنگ فرو رفته است. از اینرو مردم به پرستش ان سنگ که لات نام گرفته بود پرداختند.
گروه دیگری تاریخچه بالا را رد می کنند و عقیده دارند لات نخست در سوریه بنام جرجیتس مورد پرستش قرار می گرفت و آنرا همسر حداد خدای باران می پنداشتند. بعدها پرستش الهه یاد شده از سوریه به عربستان سرایت یافته و تازیها لات را نماد خورشید می دانسته و حتی مشهور است که ابوسفیان پسر عم و برادر رضاعی محمد بن عبدالله بت لات را در جنگ احد با خود به همراه داشته است. الهه لات مانند الهه یونانیDemeter نماد زمین و فروزه بارداری و میوه های آنست و از اینرو مردم به پرستش آن پرداخته اند. زنها برای گرفتن نیازهای خود بدون لباس با بدن لخت در برابر بت لات ظاهر می شدند و به گرد آن طواف می کردند تا بت یاد شده نیازهای آنها را پاسخ گوید.
محمد بن عبدالله پس از پیروزی بر مکه مغیره بن شعبه را که با متولی لات بنام عتاب بن مالک خویشاوندی داشت مامور نابود کردن خانه بت لات نمود و آن خانه به دست وی ویران و نابود گردید. پس از ویران شده بت لات زنهای طایفه ثقیف در سوگ نابودی آن دست به گریه و شیون زدند ولی شداد بن عارض آنها را از این کار بازداشت و به آنها سفارش کرد بجای بت یاد شده به پرستش الله یگانه بپردازند. چندی بعد در محل معبد لات مسجد طایف بنا شد و در محلی که سنگ چهار گوش بت قرار داشت مناره مسجد بنا گردید.
آنچه که از چکیده تاریخچه و شرح چگونگی وجودی بت لات بر می آید آنست که این بت بنام یکی از دختران الله یعنی همان اللهی که امروز مسلمانان با شعار الله اکبر آنرا یاد می کنند بوده و صفت اکبر به معنی بزرگتر که بزودی وارد شرح جزییات آن خواهیم شد به بت لات وابستگی داشته است.
(عزی)عزی که در زبان تازی معنی عظیم و یا قویترین می دهد یکی از بتهای تازیهای پیش از اسلام بوده که آنرا به نام ستاره صبح می نامند. بت عزی در نواحی گوناگون عربستان بوسیله قبایل مختلف پرستش می شده و بویژه در نزد طایفه های غطفان،خزاعه و قریش اهمیتی بسزا داشته تا جایی که ابولهب عموی محمد و چند تن دیگر از طایفه قریش از جمله قصی بن کلاب بن مره بنیانگذار قبیله بنوعبدالعزی بنام عبدالعزی و یا بنده عزی نامیده می شدند.نخستین کسی که بت عزی را مورد پرستش قرار داده ظالم بن اسعد بوده است. مانوگان می نویسد محمد پیش از ادعای پیامبری خود به پرستش بت عزی می پرداخته است.معبد بت عزی در وادی النحله در بالای ذات العرق در سر راه عراق به مکه واقع بوده است. این معبد از چوب اقاقیا ساخته شده و دارای سه قسمت بود. در قسمت اول خود بت در قسمت دوم سنگ مقدس و در قسمت سوم که غبغب نامیده می شد برای بت قربانی می کشتند.
بت عزی در عربستان دارای معابد زیاد بوده و از جمله در تبوک بتکده ای بنام بت عزی وجود داشته است. در زمانی که ابوسفیان با محمد جنگ می کرد سپاهیانش پرچمی با خود حمل می کردند که روی آن چهره بت عزی نقش بسته بود. ابوسفیان در هنگام جنگ فریاد می زد عزی جنگ را به نفع ما پایان خواهد داد نه شما.
منذر چهارم از پادشاهان بنی لخم به عزی سوگند یاد کرده و می گوید منذر سوم چهار صد نقر اسیر را برای عزی قربانی کرده است. محمد بن عبدالله پس از پیروزی بر مکه خالد بن ولید را برای شکستن بت عزی و ویران کردن معبد وی را مامور کرد و وی آنرا نابود کرد.
اعتقاد به عزی تا حدود یکهزار سال پس از انهدام آن باقی ماند و تازیها مانند زمانهای پیشین آنرا می پرستیدند. اعراب پیش از اسلام عقیده داشتند که سرنوشت آنها در اختیار بت عزی است.
(منات) نام بت منات در آیه20نجم به دنبال نامهای لات و عزی آمده است. بت منات پس از بتهای لات و عزی سومین بت توانمند عربستان پیش از ظهور اسلام بوده است. درباره ریشه لغوی این بت زبانشناسان عقیده دارند که نام بت منات از واژه منا به معنی ریختن گرفته شده است. زیرا چون تازیان خون قربانیان خود را بیشتر از سایر بتها نثار بت منات می کردند از اینرو به این بت منات نام دادند. تاریخ نویسان عرب نوشته اند منات نخستین بتی است که عمربن لحی از بلغا به حجاز آورده است. این بت مورد پرستش طایفه های هزیل و خزاعه بوده و در کنار دریا بین مکه و مدینه در ناحیه مشلل قرار داشته و به شکل مجسمه ای از سنگ سیاه بوده است. ابن هشام نوشته است که بت منات مورد پرستش طایفه های اوس و خزرج بوده و ابن العربی از اسحاق روایت کرده است که منات بت طایفه های ازد و بنیعسان بوده است.
گروهی از پژوهشگران تازی عقیده دارند تشریفاتی که در حال حاضر در مراسم حج در منا انجام می گیرد با بت منات پیوند دارد. کلبی نیز روایت کرده است که تشریفات انجام مراسم مذهبی بت منات بیش از سایر بتها بوده است.
در سال هشتم هجری قمری پس از اینکه محمد بر مکه پیروز شد علی بن ابیطالب را مامور ویران کردن پرستشگاه بت منات نمود و وی آنرا نابود کرد. گروهی نیز باور دارند که این کار بوسیله ابوسفیان انجام شده است. سه بت لات عزی منات برای تازیها جنبه و فروزه مادینگی داشته و تشکیل یک زن کامل را می داده که سه دوره از زندگی زنها را در بر می گرفته است. بت عزی جوانی زن را در بر می گرفته بت لات با میانسالگی زنان پیوند داشته و سبب باروری و برکت و سعادت زن می شده و بت منات سالخوردگی و سرانجام مرگ او را رقم می زده است.
(معنی عبارت الله اکبر) هدف از این بخش آنست که با دلیلهای منطقی و همه پذیر نشان دهم که عبارت الله اکبر که از هر عبارت مذهبی بیشتر بوسیله مسلمانان در عبادات روزانه بر زبان جاری است گذشته از پیشینه تاریخی و سنتی حتی از لحاظ معنی واژه نیز دارای مفهوم بت پرستی بوده و از یادبودهای باقی مانده مراسم بت پرستی دوره جاهلیت تازیهای پیش از اسلام و محمد می باشد. برای این منظور نخست به بررسی سرشت وجودی الله و شناسنامه او و نیز چگونگی بتهای بنات الله پرداختیم و اکنون نوبت آن فرا رسیده است که عبارت الله اکبر یعنی شعاری را که شالوده اسلام بر آن پایه ریزی شده از نظر مفهوم واژه مورد بررسی قرار دهیم.
بدیهی است که هرگاه برای این منظور تنها برپایه فرهنگ همگانی مردم به شرح مفهوم عبارت یاد شده بپردازیم مفسران و نویسندگان اسلامی که با تمام وجود کوشش می کنند با توجیهات و تفسیرات ظاهر فریب، به اصول و موازین مسخره و نابخردانه قران و اصول دین اسلام رنگ منطق بزنند می گویند که هدف از واژه اکبر چنین و جنان بوده است ولی ما چند لغت نامه و فرهنگ لغات از مشهورترین و معتبرترین لغت نامه های عربی به عربی انگلیسی به فارسی و فارسی به عربی را گزینش می کنیم تا برپایه نوشته های آنها مفهوم الله اکبر را توجیه نمایم.
لغت نامه دهخدا جلد 39صفحه329 و جلد7صفحه3179، لغت نامه دهخدا از معتبر ترین لغت نامه های فارسی واژه کبیر را از قول لغت نامه های ناظم الاطباء،آنندراج و ترجمان القران جرجانی به بزرگ و کلان ترجمه کرده و واژه اکبر را از قول همان لغت نامه ها بزرگتر معنی کرده است.
فرهنگ فارسی دکتر معین صفحه های328و2894 واژه کبیر را بزرگ کلان و بزرگ قدر و واژه اکبر را بزرگتر و مهمتر معنی کرده است.
بدیهی است لغت نامه اقرب الموارد صفحه1061 پس از ترجمه واژه اکبر به بزرگتر افزوده است الله اکبر من کل کبیر یعنی الله بزرکتر از هر بزرگی است.
چنانچه مشاهده می شود تمام لغت نامه های بالا خواه عربی به عربی فارسی به عربی و یا انگلیسی به عربی همه واژه اکبر را اسم تفصیلی واژه کبیر دانسته و آنرا بزگتر و واژه کبیر را بزرگ ترجمه کرده اند.
اگر افرادی هنوز نتوانسته اند قانع شوند می تواند کتاب قران را باز کنند و به آیه217بقره نگاهی بیاندازند که کلمه کبیر را به بزرگ ترجمه کرده اند و یا 282بقره بازهم کبیر را بزرگ ترجمه کرده اند.
سوره 2و34نساءکبیر را بازهم بزرگ ترجمه کرده اند.البته آیه61 یونس واژه اکبر را بزرگتر ترجمه کرده اند.
به گونه ای که مشاهده می شود در هر یک از آیه های بالا واژه اکبر با مفهوم بزرگتر و کبیر با معنی بزرگ ترجمه شده است. برای مثال آیه219 بقره می گوید: درباره شراب و قمار از تو می پرسند بگو در آنها گناهی(کبیر،بزرگ) است و سودهایی نیز برای مردم دارد ولی گناه آنها(اکبر،بزرگتر) از سود آنهاست...
در تمام آیات بالا و سایر آیه های قران که در آن واژه اکبر به معنی بزرگتر و کبیر به معنی بزرگ ترجمه شده اند جای هیچ شک و تردید باقی نمی گذارد.
اگر نوشته های لغت نامه و فرهنگ های لغت و متون خود قران درست باشد و ما به صحت و اعتبار آنها تکیه کنیم آیا می توانیم بغیر از واژه بزرگتر برای اکبر ترجمه دیگری قایل شویم؟ بدون تردید هیچ فردی نمی تواند آنهمه کتابهای فرهنگ و بویژه خود متون قران را نادیده بگیرد و بگوید اکبر مفهوم دیگری به غیر از بزرگتر دارد. اگر این توجیه واژه ای و منطقی درست باشد و اکبر به غیر از بزرگتر معنی و مفهومی دیگر نداشته باشد باز باید به پرسش پیش بازگردیم . ببینیم در عبارت الله اکبر الله از چه کس و یا چه کسانی بزرگتر است؟؟
پاسخ اینست که الله از بنات الله یعنی دختران خود که سه بت لات عزی و منات هستند بزرگتر است. این چهار بت همه از بتهایی بودند که در خانه کعبه نگهداری می شدند که کلید دار آن پدر بزرگ محمد بن عبدالله بوده است. از دگر سو نباید فراموش کنیم که در داستان غرانیق و یا آیات شیطانی هنگامی که محمد برای جلب نظر قریش و کسب موافقت آنها برای گرایش به اسلام در برابر بنات الله بتهاب لات عزی منات به سجده افتاد و شفاعت آنها را مورد پذیرش قرار داد براستی وجود آنها را به عنوان خدایانی که در زندگی و سرنوشت تازیها نقشی موثر دارند مورد تایید قرار داده است. درست است که بعدها محمد دستور داد بتهای یاد شده را نابود کردند ولی این کار پس از زمانی که محمد به سبب جده کردن به بنات الله مورد سرزنش نزدیکانش قرار گرفت انجام گردید. به هر حال بدیهی است که عبارت الله اکبر یعنی الله بزرگتر از سایر بتها از مراسم زمان جاهلیت و بت پرستی تازیها وارد اذان و نماز و سایر دعاهای مسلمانان گردید.
محمد برای جلب نظر تازیهایی که نسل ها به بت پرستی عادت کرده بودند ریشه و نهاد بت پرستی را با استوار کردن عبارت الله اکبر به معنی الله بزرگتر از سایر بتها برای تازیان بت پرست و مشرک نگهداری کرد و از اینرو آنها دیگر دلیلی نمی دیدند با رسالت پیامبری او مخالفت کنند. محمد بن عبدالله با این شیوه یعنی نگهداری عبارت الله اکبر در واقع دو هدف را با ک تیر نشان قرار داد. از یک جهت با نگهداری عبارت الله اکبر به تازیان عربستان وانمود کرد که الله او همان بت بزرگتری است که همیشه تا آن زمان مورد پرستش تازیان بوده و از دگر سو به کلیمی ها و مسیحی هایی که قصد داشتند آنها را به دین الام در بیاورد اظهار داشت که الله او همان خدایی است که در تورات و انجیل ذکر شده و موسی و عیسی را پیش از او به پیامبری برگزیده و بنابراین الله او همان خدای ذکر شده در کتب دینی آنهاست.
هنگامی که افراد مردم اصول و معتقدات دینی خود را از پدر و مادر به ارث می برند و باورهای دینی به جای توجیه عقلی، مکانیسم احساسی و هیجانی در کیفیت مغزی و شعوری آنها پیدا می کند آنوقت حالتی را به وجود می آورد که امروز در حدود یک میلیاردوپانصد میلیون نفر مسلمان با آن شرطی شده اند. آیا تا کنون هیچ مسلمانی از خود و یا از مرشدان مذهبی پرسش کرده است که چرا باید مهمترین شعار دینی مسلمانان الله اکبر باشد و آیا الله از چه کسی بزرگتر می باشد؟؟مسلمانان جهان هر روز دهها مرتبه وقت و بی وقت نیرو و عمر خود را برای ذکر وردی که نشان از بت پرستی تازیهای 1400سال پیش شبه جزیره عربستان دارد تلف می سازند و هیچگاه تا کنون از خود نپرسیده اند چرا الله اکبر؟؟ چرا الله بزرگتر؟؟ اگر الله بزرگتر است آیا بزرگتر از چه کسانی است؟؟ و اگر الله بزرگترانی نیز دارم پس چه کسی است؟؟ پرسش جالب دیگر در این بث آنست که با توجه به اینکه الله اکبر صفت عالی واژه کبیر بوده و مفهوم بزرگترین دارد معلوم نیست چرا محمد به جای الله اکبر دست کم از عبارت الله اکبر به مفهوم الله بزرگترین بهره نگرفت؟پاسخ آنست که بت الله بزرگتر از بتهای سه گانه دختران خود لات عزی منات بوده است و هر کس به این ورد ایمان داشته باشد به راستی به وجود سه بت دیگر لات عزی منات نیز اعتقاد و ایمان دارد.

۶/۲۱/۱۳۸۸

تئوری گناه در اسلام

در فرهنگ ملت های گوناگون دنیا گناه به رفتار و کرداری می گویند که با ارزشهای اخلاقی فرد انسان و جامعه بشر منافات و ناهمگونی داشته باشد. ولی در کتاب قران پدیده گناه با اراده الله و پیامبرش پیوند داشته و پیروی از خواست الله و پیامبرش در ایجاد گناه بیش از رعایت اصول و ارزشهای اخلاقی نقش آفرین هستند. برای اثبات این نکته بی مناسبت نیست نخست تئوری گناه را از نظر فرهنگ اخلاق و ارزشهای انسانی مورد بررسی قرار دهیم.
در اسلام و قران گناه با واژه اثم بکار برده شده و بیشتر جنبه و مفهوم مذهبی داشته و حاکی از نافرمانی و شورش در برابر الله می باشد.
مخالفت و نافرمانی در برابر الله دارای مفهوم گسترده ای بوده و هم درباره افرادی بکار می رود که بکلی منکر وجود الله باشند هم آنهایی که برای الله شریک قائل باشند و هم افرادی که در اجرای مراسم مذهبی دقت و توجه معمول ندارند. در کتاب قران واژههایی دیده می شود که مفهوم آنها در ردیف اثم می باشد. این واژه ها عبارتند از:معاصی، فواحش، سیآت، ذنوب، منهیات، و منکرات. ولی نه هیچیک از این واژه ها تعریف شده نه اینکه درباره تفاوت آنها با یکدیگر سخنی گفته شده است.
فقهای اسلامی برپایه آیه32سوره نجم گناه را به دو دسته تقسیم کرده اند. گناهان کبیره و گناهان صغیره. در آیه32نجم و همچنین در آیه22نساء گناهان بزرگ با عبارت کبائرالاثم و در برابر آن لمم آمده که مفسران آنرا به گناه صغیره تعبیر کرده اند. ولی کتاب قران هیچیک از این دو گناه را نه تعریف کرده و نه در طبقه بندی می آورد.گناهان صغیره از طبیعت انسان ناشی می شوند و فقهای اسلامی معتقدند این دسته از گناهان عبارتند از : دروغگویی، فریب، خشم، شهوت و مانند آنها. اگر انسان از ارتکاب گناهان کبیره دوری جوید و به برخی اعمال نیک دست بزند گناهان کوچک آن به آسانی بخشوده خواهند شد.درباره گناهان کبیره بین فقهای اسلامی اختلاف نظر وجود دارد با این وجود همه آنها معتقدند که در اسلام هفت گناه بزرگ وجود دارد. این گناهان عبارتند از: قائل شدن شریک برای الله، قتل، بستن اتهام زنا به فرد دیگر، نافرمانی از پدر و مادر، ربا خواری، فریب، و اغفال یتیمان و سوء استفاده از دارایی آنها و خودداری از شرکت در جهاد اسلامی. گروهی از فقها گناهان دیگری را به فهرست بالا می افزایند. این گناهان عبارتند از:دزدی، غفلت در برگزاری نماز جمعه خودداری از روزه گرفتن در ماه رمضان، قمار بازی، نوشیدن مشروبات الکلی، شهادت دروغ، ناامیدی به رحمت الهی و جادوگری است.
در فقه اسلامی بزرگترین گناه شرک و یا شریک گرفتن برای الله است. به همین جهت اگر چه آیه32نجم از الله بنام آمرزنده بزرگ نام برده است ولی در اسلام هرگونه گناهی قابل بخشش است، مگر شریک گرفتن برای الله. دلیل فلسفی و روانی بزرگی گناه شرک را باید در خودخواهی و جاه طلبی محمد و هدف او برای کسب قدرت جستجو کرد نه احترام به الله در جهت مثبت و یا بی اعتنایی به او در جهت منفی. در قران در بیشتر موارد الله و پیامبر در کنار و ردیف یکدیگر بکار رفته و بویژه در بسیاری از آیات قران از عبارت از الله و پیامبرش فرمانبرداری کنید بکرات به چشم می خورد.برخی از این آیات133آل عمران،59-66-69-80نساء، 20-33-46انفال، 95مائده، 21تغابن. در بسیاری از آیات دیگر الله از محمد به عنوان پیامبر خود نام می برد و خود و محمد را در یک ردیف قرار می دهد:29توبه، 47-48-50-51-52-62نور.
متون قران و احادیث اسلامی نشان می دهد که اگر چه محمد برای بزرگ نمایی خود به عنوان پیامبر الله کوشش می کند که جلال و شکوه الله را در سطحی بالای پندار قرار دهد ولی در بسیاری موارد الله از دیگ الله سازی محمد ناپخته نارسا یر بدر می آورد. یکی از این موارد صفت تقدس و دادگری الله است که محمد به آن اشاره ای ننموده است. دلیل این عقیده به گونه ای که از بررسی متون و احکام قران بر می آید آنست که محمد به نهاد گناه و نتایج آن توجهی نداشته است.
قران نه تنها درباره طبیعت و نهاد گناه سکوت کرده است بلکه درباره منشاء گناه نتیجه و چگونگی پیشگیری از گناه سخنی به میان نیاورده است. تا جایی که ملنکتون در پیش گفتاری که در یکی از قرانهایی که به لاتین شده می نویسد به نظر می رسد که محمد در آوردن متون و احکام قران زیر نفوذ وسوسه های شیطان قرار گرفته است زیرا او از طبیعت و نهاد گناه سخنی به میان نمی آورد و به علل و جهات رنجها و گرفتاریهای افراد بشر اشاره ای نمی کند.
کتاب قران در آیات زیر از گناه بحث می کند:2-283-286بقره، 120انعام، 31-48-107-111-112نساء، 100اعراف، 42ابراهیم، 2محمد، 32نجم، 37حاقه. در هیچیک از آیات یاد شده کتاب قران از نهاد گناه تعریفی به دست نمی دهد. آنچه که بگونه غیر مستقیم از آیه های یاد شده می توان دریافت اینست که: گناه یک تخلف ارادی از قواعد و قوامین شناخته شده است. حال اگر چنین تعریف سخاوتمندانه ای را برای گناه از کتاب قران برداشت کنیم با این وجود می بینیم که عامل نادانی از قوامین و مقررات جاری و شناخته شده که از عوامل حیاتی و اساسی هر لغزشی بشمار می رود در ساختمان تعریف یاد شده نیامده است. این کوتاهی قران در تعریف گناه بویژه از این جهت مهم است که قران در آیه59انعام می گوید: هیچ تر و خشکیوجود ندارد که قران آنرا مورد بحث قرار نداده باشد.
در کتاب قران گناه به گونه مستقیم با خواست و اراده الله پیوند دارد نه با رویگردانی از اصول و قواعد اخلاقی و یا حقوقی. به همین سبب هنگامی که قران از گناه سخن می گوید پیوسته واژه ها و عبارتی مانند آنچه اجازه داده شده و یا اعمالی که منع و نهی شده بکار می برد نه شرح رفتار و کرداری که با اصول و ارزشهای اخلاقی مباینت داشته باشد. و این موارد مجاز و یا اعمال منع شده بستگی به اراده و خواست الله دارد نه اینکه دلالت بر شکستن قواعد و اصول شناخته شده اخلاقی داشته باشد. برای مثال آیه31نساء هنگام بحث درباره گناه می گوید:اگر شما از گناهان بزرگی که نهی شده دوری گزینید... آیه107همان سوره حاکی است: الله گناهکاران را دوست ندارد.آیه17یونس نیز به جای شرح نهاد و عوامل تشکیل دهنده گناه به سادگی می گوید: هیچکس گناهکارتر از کسی که به الله دروغ بدهد و آیات او را تکذیب کند نیست.
هر اندیشه و عملی را که الله نیکو بدارد دانستن آن اندیشه و یا انجام آن عمل نیکو و واجب است اگرچه بر خلاف مصلحت افراد بشر باشد. بهترین مثال برای نشان دادن این تئوری موضوع تعدد زوجات در اسلام است.
گذشته از آن اسلام بین لغزشهای جزیی که بیشتر مربوط به تشریفات انجام آداب و رسوم مذهبی است و گناهان بزرگ تفاوتی قائل نمی شود. احادیث زیادی از محمد نقل شده که همه حاکی از اثبات این موضوع می باشد. برای مثال محمد در مشکات المصابح گفته است: یک درهم پول که فردی از ربا بدست آورد گناهش بیشتر از 36مرتبه زنا می باشد و هر کس که از پول ربا تغذیه کند جایش در جهنم است. همچنین: خوردن ربا هفتاد نوع گناه برای انسان ایجاد می کند که کمترین آن مانند آنست که ربا خوار با مادر خود زنا کرده باشد. حدیث دیگری از محمد روایت شده که می گوید: شلوار مرد باید تا وسط ساقهای پاهای او را بپوشاند...حال هرچقدر که بالاتر باشد آن قسمت در آتش جهنم خواهد سوخت.
در قران و اسلام قواعد و مقررات اخلاقی بر حسب زمان و مکان تغییر می یابند. در قران بارها گفته شده که الله هر عملی که اراده کند می تواند انجام دهدو مسلمانان باور دارند هر عمل و هنجاری که الله انجام می دهد عادلانه خواهد بود. به همین دلیل هنگامی که مسلمانان در آیه30انفال می خوانند که الله بهترین مکاران است به وجود او افتخار می کنند. قران پر از آیه هایی است که می گوید الله هر کسی را که بخواهد هدایت و یا گمراه می کند. در حالیکه افراد عادی مردم فریب مکر حیله و ریا را به عنوان اهانت و ناسزا و برای پست و خوار کردن به یکدیگر بکار می برند جای بسیار شگفت است که محمد این عناوین را برای منش خود روا و جایز می شمارد. از دگر سو هنگامی که محمد به الله خود در آیه30انفال و آیه54آل عمران لقب بهترین مکاران را نسبت می دهد کاربرد این عناوین برای توجیه اعمال و رفتار خودش زیاد غیر عادی به نظر نمی رسد.
بنابر آنچه که گفته شد محمد هر عملی که برای جامه عمل پوشانیدن به نفسانیت جاه طلبانه اش لازم می دید انجام می داد و آنرا اراده الهی می دانست. در حالیکه ارتکاب همان عمل برای سایر افراد گناه و جرم محسوب می شد. برای مثال هنگامی که محمد می خواست طایفه کلیمی بنی النضیر را نابود کند و آنها را محاصره کرد چون انها در برابر وی تسلیم نشدند دستور داد نخلستانهای انها را قطعه قطعه کنند و انها را بسوزانند. این کار یعنی از بین بردن وسیله امرار و معاش مردم و در فرهنگ تازی عملی غیر اخلاقی و زشت بشمار می رفت.ولی محمد برای از پا در آوردن کلیمیان طایفه بنی النضیر دستور داد بر خلاف اصولی که تا آن زمان در جامعه عرب تقدس داشت نخلستانهای آنها را که از لحاظ باردهی بی نظیر بود بسوزانند. هنگامی که به این عمل غیر اخلاقی و جنایت نهادی محمد ایراد گرفته شد، او بیدرنگ آیه5 سوره حشر را از سوی الله نازل کرد.
یکی دیگر از نکات شگفت انگیز در اسلام درباره گناه آنست که اعمال زشت در قران طبقه بندی نشده و لغزش کوچکی در ردیف جنایت بزرگی بشمار می رود در ردیف لغزشهای کوچکی مانند روزه خواری و یا فرار از میدان جنگ بشمار رفته اند. تمام این موارد غیر منطقی و نابخردانه نشان می دهند که در قران و اسلام گناه عاملی است که نهاد آن با خرد و منطق پویا و ارزشهای اخلاقی و انسانی پیوندی نداشته و تنها به اراده یک هیولای جبار متکبر قابض خافض قوی ممیت منتقم مانع و قهاری که محمد او را الله نامیده واگذار شده است.
در قران موارد بسیاری وجود داردکه حتی مسلمانان را به کشت و کشتار ترغیب می کند(5-29توبه و 61احزاب).
باید تاکید شود که در فرهنگ تازیها قتل و کشتار دیگران هنگامی زشت بشمار می آید که این عمل درباره قبیله خودی و یا عضو یک قبیله دوست و متحد ارتکاب شود. در غیر این صوری کشتن انسان دیگر در اصل زشت و غیر اخلاقی بشمار نمی آید. در اسلام نیز قتل و کشتار دیگران اتها زمانی زشت به نظر می آید که فرد مقتول به اسلام درآمده باشد وگرنه منعی برای این کار وجود ندارد.(جهاد)
از مطالب بالا و نیز دلیل آیه ها و احادیثی که در بالا شرح داده شد چنین نتیجه گرفته می شود که در قران و اسلام گناه و یا عمل زشت رابطه ای با اصول اخلاقی ارزشهای انسانی و بهداشت روانی اجتماعی ندارد بلکه گناه یک پدیده برون ذهنی و خارجی است و نه یک کارداد درون ذاتی. به عبارت دیگر انسان در ارتکاب گناه و یا رفتار زشت و ضد اجتماعی اختیار و مسئولیتی ندارد و این الله قهار و مکار و انتقامجوست که ارتکاب گناه را از پیش در سرنوشت انسان وارد کرده است. اگر چنین باشد از یک سو آن همه کاوک گوییهای محمد و قران درباره وجود بهشت و دوزخ و مجازات و پاداش انسان موضوعی مسخره به نظر می آید و از دگر سو باید به عدل و دادگری الله که گروهی از آفریده هایش را برای سوخته شدن به آتش جهنم می آفریند، آفرین گفت.

۶/۰۸/۱۳۸۸

آیا روح وجود دارد؟

مسئله وجود روح از مسائل بسیار اساسی در میان باورهای دینی و همچنین از کهن ترین باورهای انسانی است که در میان بسیاری از ملل رایج بوده و هنوز هم رایج است. بسیاری از دین خویان اعتقاد دارند حیات آنها تنها محدود به جسم آنها نمیشود و هر انسانی علاوه بر وجود مادی خود وجودی فرا مادی نیز دارد که به آن روح گفته میشود. بر اساس باورهای اسلامی این روح در هنگامی که انسان خلق میشود به بدن او وارد میشود و بعد از مرگ او از بدن خارج میشود. این در حالی است که انقلاب علمی که در تاریخ بشر شکل گرفت تمام مفاهیم ماوراء طبیعی را از دنیای علم بیرون انداخت و به همین دلیل چیزی به نام روح در هیچ یک از رشته های علمی امروز به رسمیت شناخته نمیشود. روح از نظر گروهی از کسانیکه به وجود آن اعتقاد دارند دلیل اصلی و جوهر حیات است یعنی حیات وقتی آغاز میشود که روح به بدن وارد میشود و وقتی پایان میگیرد که روح از بدن خارج میشود،روح از نظر گروهی از کسانیکه به وجود آن اعتقاد دارند دلیل اصلی و جوهر حیات است یعنی حیات وقتی آغاز میشود که روح به بدن وارد میشود و وقتی پایان میگیرد که روح از بدن خارج میشود،در نظر انسانهای اولیه ابتدائی ترین و آشکار ترین تفاوتی که بین موجودی زنده و موجودی غیر زنده دیده میشود این است که انسان زنده نفس میکشد و انسان مرده نفس نمیکشد. لذا این تنفس در نظر بسیاری از انسانهای اولیه بعنوان جوهر اصلی حیات مطرح شد، یعنی هرآنچه نفس بکشد از نظر ایشان زنده مینمود و هر آنچه زنده نبود نفس نمیکشید. برای همین است که روح همواره بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم در کتابهای دینی با تنفس در ارتباط است. در تورات روح با کلمه نشاما (נפשׁ) توصیف شده است، این کلمه دقیقاً همان کلمه ای است که برای نفس نیز استفاده میشود. در انجیل نیز که اصل آن به زبان یونانی نوشته شده است برای روح از کلمه سوکی (ψυχή) استفاده شده است و این کلمه دقیقاً به معنی نفس و نفس کشیدن است. این کلمات هم در تورات و هم در انجیل بارها با معانی و مفاهیم دیگر همچون تنفس و حیات نیز استفاده شده اند. کلمه (Spirit) در زبان انگلیسی نیز خویشاوند با تنفس در زبان لاتین است. مصریان باستان نیز کلمه "کا" را برای توصیف ارواح استفاده میکردند که این کلمه نیز به معنی "تنفس" است، حتی در آیین هندو و همچنین در آیین بودایی نیز روح را (Ātman) میخوانند که برابر با تنفس است. روح حتی در قرآن نیز با نفس کشیدن درآمیخته است. الله بر اساس قرآن روح خود را درون کالبد انسان می دمد، یا بعبارت دیگر "فوت" میکند.سوره سجده آیه 9
به این عمل معروف فوت کردن روح در چهار جای دیگر قرآن از جمله در (سوره حجر آیه 29، سوره انبیا آیه 91، سوره ص آیه 72 و سوره تحریم آیه 12) نیز اشاره شده است.البته این باور تنها باوری اسلامی نیست، دورگا یکی از خدایان هندو نیز مجسمه خود را ساخته است و بعد با دهان الهی خود روح دمیده است.
بسیاری از انسانهای اولیه توضیحی بهتر از این به ذهنشان خطور نمیکرد که خدا ابتدا انسان را از مجسمه درست کرده است و بعد به وجود او حیات دمیده است و در نتیجه انسان که تنها یک کالبد سفالین و گلی مجسمه گونه بوده است دارای جان شده است، شاید به همین دلیل باشد که مجسمه سازی در برخی از ادیان همچون اسلام تقبیح شده است و حتی در برخی از دوره های تاریخ اولیه اسلام به شدت تحریم و تکفیر شده است و گروه های بنیاد گرا هنوز هم با مجسمه سازی مشکل دارند، زیرا به نظر میرسیده است که انسانهای مجسمه ساز در حال تکرار کاری الهی هستند و این کار بسیار کفر آمیز است، یکی از معجزات عیسی در قرآن نیز این است که مجسمه کبوتری را از گل درست کرده است و سپس به آن جان بخشیده است، آشکار است که افسانه ای بهتر برای خلقت به ذهن افرادی که این داستانها را سراییده اند نرسیده است. این نوع تصوّر های کودکانه که امروزه ذره ای ارزش علمی ندارند و بسیار شبیه به قصه های شنگول و منگولی است که مادربزرگها برای نوه هایشان تعریف میکنند هستند، در میان انسانهای اولیه و متاسفانه در ذهن انسانهای نیمه دیوانه امروزی منطقی و واقعی به نظر میرسیده و میرسند. در این میان افراد سودجو و زرنگی همچون پیامبر اسلام نیز از این قصه های کودکانه سوء استفاده کردند و با گول زدن انسانهای ساده اندیش برای قرنها به حماقت بشری دامن زدند
اگر تصور کنیم خداوند هر بار که انسان جدیدی بدنیا می آید یک مقدار از روح خودش را درون وجود او فوت میکند، و اگر فرض کنیم هر ثانیه سه بچه بدنیا می آیند، بر اساس گفته قرآن خداوند بیشتر شبیه یک پنکه یا کمپرسور باد است که دائماً باید روح خود را در پیکر انسانهای تازه تولد یافته فوت کند، و این خود یک شغل 24 ساعته برای خداوند است و او را از باقی مسئولیت هایش باز میدارد، تازه این درصورتی است که سایر جانداران روی زمین را بدون روح فرض کنیم، و تنها انسانها را دارای روح بدانیم. البته شاید خداوند از قبل مقدار زیادی فوت کرده است و روح ها را آماده کرده است و در یک صندوقچه یا کُمد الهی نگه داشته است و یکی یکی در هنگام تولد انسانها بطور خودکار به بدن آنها ارسال میشود.
از روی همین ارتباط مستقیم میان روح و تنفس در قرآن میتوان دریافت که ایده روح در قرآن نیز از همان جایی گرفته شده است که این ایده در تورات و انجیل گرفته شده است، در نتیجه روح نتیجه تلاش انسانهای اولیه است برای پیدا کردن جوهر اصلی حیات. یعنی معمایی که علم بیولوژی امروز به حل آن میپردازد. برای انسانهایی که هنوز گمان میکردند زمین صاف است، و شهابسنگ ها تیرهایی هستند که به سمت شیاطین شلیک میشوند، اولین پاسخی که برای پرسش "تفاوت موجود زنده و مرده چیست" به نظر میرسید، مسئله تنفس بود. برای او داد و ستدهای میکروسکوپی شیمیایی در بدن که ما آنرا متابولیسم بدن میخوانیم مشخص نبود، از نظر او مرده نفس نمیکشد و زنده نفس میکشد و این تنها تفاوت زنده و مرده است. و این ارتباط مستقیم کلمه تنفس با کلمه روح از لحاظ زبانشناسی سندی است بر این مدعا. برای قدما مشخص نبود که تنفس چیزی نیست جز دمیدن اکسیژن و مقدار زیادی نیتروژن، آنها تنفس را مسئله ای پیچیده تر از این مسائل میدیدند. از همین رو است که در "زنده" خواندن گیاهان بسیار دچار تردید بودند.
مسیحیان اینگونه به قضیه نگاه میکردند که خداوند ابتدا روح را در کالبد بدن می دمد و درون انسان زنده روح خدایی وجود دارد، و این در حالی است که ما در دنیایی پر از ارواح خبیث زندگی میکنیم. از همین رو است که مسیحیان وقتی کسی عطسه میکند او را با عبارات مذهبی تقدیس میکردند، یا حالتی جادویی به خود میگرفتند، مثلا بر روی سینه صلیب رسم میکردند، زیرا معتقد بوده اند وقتی کسی عطسه میکند ممکن است روحش به بیرون پرتاب شود و ارواح خبیثه که در اطراف او هستند و نفس شیطان به دلیل گناهان ما همه جا گسترده شده است ممکن است به سرعت وارد بدن او شده و جایگزین روح الهی در بدن او شود. از همین رو بود که مسیحیان اساساً بیماریهای انسانها را به دلیل محصور شدن آنها توسط ارواح پلید میدانستند. و با دعا خواندن و انجام مراسم مذهبی سعی میکردند ارواح خبیث را از وجود بیمار خارج کنند. در دوران انگیزاسیون بعضی اوقات افراد بیمار را شکنجه میکردند تا روح خبیث به زور شکنجه از بدن آنها خارج شود، هنوز هم در میان مسیحیان فرقه هایی همچون فرقه شاهدان یهوه وجود دارند که بیماران خود را نزد پزشک نمیبرند و تنها با دعا و نیایش آرزوی شفا یافتن آنها را دارند.مسلمانان نیز هرگاه کسی عطسه میکند به او میگویند "عافیت باشد"، ممکن است این رسم نیز از باورهای خرافی مشابه گرفته شده باشد.
دومین مسئله که باعث شده است انسانهایی به وجود روح اعتقاد داشته باشند بی اطلاعی آنها از مغز انسان است. تقریباً تمامی آنچه به روح نسبت داده میشود در حقیقت همان کارهایی است که مغز انجام میدهد.انسانهای پیشین از مغز و ساختمان آن و وظایف آن آگاه نبودند و نمیتوانستند حس کردن، هوشیاری، تفکر و حافظه را با اطلاعات محدود خود نسبت به مغز توضیح دهند، لذا تمام این کارها را به روح نسبت میدادند. البته از دیدگاهی وسیع تر بی اطلاعی نسبت به بدن و ساختمان آن که مغز را نیز شامل میشود باعث اعتقاد به روح بود. این درحالی است که امروزه آشکار است تمامی حس ها، حالت های روانی، و افکار باعث ایجاد سیگنالهای الکتریکی، مغناطیسی و متابولیکی در مغز میشوند که این سیگنالها را میتوان با دستگاه های مخصوص PET و MRI ثبت کرد و حتی در برخی موارد با ارسال سیگنالهای مصنوعی به مغز شبیه سازی کرد. لذا تمامی ویژگیهایی که قدما برای توضیح آنها به روح پناه میبردند امروزه از دیدگاه علمی همان کارهایی است که مغز انجام میدهد، و مغز برای انجام آنها نیاز به هیچگونه روح یا چیزی شبیه آن ندارد، مغز کاملاً ماهیتی طبیعی دارد و تمامی کارهایی که مغز انجام میدهد از لحاظ طبیعی قابل بررسی هستند. لذا پیشرفت علم در زمینه نوروساینس که تلاش میکند احساسات، ادراکات، حالت های روانی، تفکر، حافظه، هوشیاری و غیره را به مغز نسبت بدهد دیگر جایی برای اعتقاد به وجود روح برای بیشتر دانشمندان باقی نگذاشته است.
سومین مسئله تمایل انسان به جاودانگی است. انسانها همواره از اینکه مرگ پایان وجود و حیات آنها باشد هراسان بوده اند و تمایل به جاودانگی داشته اند و بشر بدوی عادت داشت تمایلات خود را با واقعیت پیوند دهد، یعنی چون صرفاً تمایل داشت حیات پس از مرگی وجود داشته باشد، نتیجه میگرفت چنین حیاتی وجود دارد و از آنجا که میدیدند بدن انسان پس از مرگ متلاشی میشود بعدی غیر مادی را نیز برای انسان تصور میکردند، از نظر ایشان لازمه حیات پس از مرگ وجود روح بود.تمایل داشتن ما به مسئله ای باعث وجود داشتن آن نمیشود و عدم تمایل ما به واقعیتی باعث از بین رفتن آن واقعیت نمیشود.
تمامی این سه مسئله، پیش زمینه هایی هستند که انسانها بخاطر آنها به وجود روح اعتقاد پیدا میکنند. بررسی دقیق علمی و فلسفی این مسائل باعث شده است که روح از یک پدیده علمی و معتبر به یک پدیده دینی و محدود به باورهای افسانه ای مردم تبدیل شود و دیگر جایگاه چندانی در علوم بشری نداشته باشد.پدیده روح در میان بسیاری از فلاسفه پیشین رایج بوده است تا اینکه کم کم فلاسفه کمتری به وجود آن معتقد شدند. باور به روح همچون باور به سایر چیزهای فراطبیعی از نظر تعدد باورمندان سیری کاملاً نزولی داشته است و امروزه بیش از هر زمان دیگری وجود روح توسط فلاسفه و دانشمندان انکار میشود.
گذشته از تعاریف قدیمی روح، روح مسلماً آنگونه که خداباوران امروزی به آن معتقد هستند ماهیتی فیزیکی و طبیعی ندارد و مسئله ای ماوراء طبیعت است و تنها فراطبیعت گرایان میتوانند به وجود چنین چیزی اعتقاد داشته باشند. یعنی از دید کسانیکه طبیعت گرا هستند روح تنها به دلیل ماوراء طبیعی بودنش از هیچگونه ارزش علمی و فلسفی برخوردار نخواهد بود. اما مسئله ای که باید به آن توجه کرد این است که خداباوران از طرفی معتقدند روح پدیده ای غیر مادی است و از طرف دیگر معتقدند روح در بدن انسان است. یعنی برای روح مکان و جایی را تعریف میکنند و این تناقضی آشکار است. چیزی که حالتی طبیعی و مادی نداشته باشد نمیتواند "درون" چیز دیگری (یا حداقل درون چیز طبیعی و یا مادی دیگری) قرار بگیرد. تنها چیزهایی میتوانند درون چیزهای دیگر قرار بگیرند که فضا اشغال میکنند. و چیزهایی که فضا اشغال میکنند یقیناً طبیعی هستند. بنابر این روح از آنجا که نمیتواند هم طبیعی و هم غیر طبیعی باشد، با فرض اینکه میتواند "درون" بدن باشد اساساً در تعریف خود دارای تناقض است.
وقتی کسی میگوید قلب در بدن است، این بدان معنی است که برای قلب جایگاهی در بدن وجود دارد که معمولاً آن جایگاه در سینه و سمت چپ است. حال وقتی خداباوران میگویند روح در بدن است نیز باید بگویند روح در کجای بدن است؟ اگر بگویند روح در تمام بدن هست، باید به این نتیجه رسید که وقتی اعضای بدن شخصی قطع میشود، قسمتی از روح او نیز قطع میشود و آن شخص دارای دو روح میشود و قسمتی از روح او از بدن کنده میشود. همچنین لابد وقتی اعضای بدن دو شخص با یکدیگر تعویض میشوند مقداری از روح آن دو نیز با یکدیگر تعویض میشوند، آشکار است که این باوری پوچ است.
از طرفی دیگر برای روح مسائل بسیار عجیبی همچون حرکت مطرح میشود. میگویند روح انسان بعد از مرگ به سمت خدا بازمیگردد. این جمله به این معنی است که خداوند در نقطه ای قرار گرفته است و روح در نقطه ای دیگر و این روح باید آن مسیر را طی کند تا بخدا برسد. بازهم برای روح جا و مکان در نظر گرفته شده است. حرکت کردن پدیده ای کاملاً فیزیکی است. رفتن روح از نقطه ای به نقطه دیگر به معنی این است که روح در زمان و مکان محصور است، و چنین چیزی لزوماً چیزی طبیعی است. درحالی که روح بر طبق تعریف چیزی غیر طبیعی است. حتی برخی از خداباوران معتقدند روح انسان پرواز میکند. پرواز کردن نیز عملی است که برای غلبه بر جاذبه زمین انجام میگیرد، جاذبه زمین چگونه میتواند بر روی پدیده ای غیر مادی تاثیر بگذارد؟ همچنین بسیاری از خداباوران معتقدند که روح به بدن انسان دمیده میشود، آیا چیز غیر مادی را میتوان دمید؟ آشکار است که خداباوران در تصورشان از روح بسیار خام و گیج هستند و این تناقضات نشان میدهد که خود نمیدانند به چه باور دارند. و همچنین آَشکار است که بنابر اصل تناقض چیزی که درون خود تناقضی داشته باشد نمیتواند وجود داشته باشد، در نتیجه وجود این دسته از تناقضات در تعریف روح، باعث میشود که وجود روح محال باشد.وابسته دانستن روح و حیات انسان به یکدیگر مانند آن است که انسان را ماشینی فرض کنیم که تا زمانی که روح در آن است کار میکند و به مجرد اینکه روح از بدن خارج شود از کار می افتد. این دیدگاه البته در گذشته مورد تایید بسیاری از فلاسفه و دانشمندان بوده است اما امروزه دیگر چندان ارزش علمی ندارد. همانطور که گفته شد خداباوران بسیاری معتقدند که در هنگام مرگ روح انسان از بدنش خارج میشود و به دنیای دیگر میرود. در مورد خارج شدن روح از بدن انسان پرسشهای زیادی مطرح میشود. روح انسان به کدام یک از ارگانهای بدن در ارتباط است و چه زمانی بدن را ترک میکند؟خداباوران معتقدند پس از مرگ روح پیوند خود را با بدن قطع میکند و یا از بدن خارج میشود، پرسش این است که آیا روح زمانی که قلب از کار بایستد بدن را ترک میکند؟ یا در زمانی که مغز انسان از کار بایستد؟ بسیار پیش آمده است که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده است. آیا در چنین شرایطی روح از بدن خارج شده است یا نه؟ آیا روح صبر میکند تا ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا در آن زمان بدن را ترک کند؟ در برخی از مواقع افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه خونی قطع شود به سرعت تمامی اعضای بدنشان از کار خواهد افتاد، آیا روح نشسته است تا ببیند کی سرم از بدن این انسان قطع میشود تا بعد از بدن او مهاجرت کند؟ اگر در چنین شرایطی مغز شخصی عوض شود، او به حیات خود ادامه خواهد داد. زیرا تنها مشکل بدن او مغز او است. اما اگر این مشکل حل نشود او بلافاصله بعد از قطع شدن منبع تغذیه بدنش خواهد مرد.تکلیف کسانیکه که قلبشان با قلب انسان دیگری عوض شود چیست؟ آیا روح این افراد با هم عوض میشود؟ احتمالاً در چند دهه آینده پزشکان قادر خواهند بود که مغز انسانها را نیز با یکدیگر عوض کنند. در آن شرایط بر سر روح چه می آید؟ اگر مغز انسانی از کالبدی به کالبد دیگر وارد شود آیا روح آن دو شخص نیز بین این دو بدن جابجا میشود؟ اگر تمام اعضای بدن یک انسان از جمله مغز او به اشخاص دیگر پیوند زده شوند بر سر روح او چه خواهد آمد؟ آشکار است که در مسئله خارج شدن روح از بدن با پیشرفت علوم پزشکی و قابلیت تعویض اعضای بدن تناقضات بسیاری دیده میشود. آیا دوقلوهای به هم چسبیده دو روح دارند؟ اگر یک روح دارند، بعد از جداسازی آنها در صورتیکه جراحی موفقیت آمیز باشد چه بر سر روحشان خواهد آمد؟ آیا این روح نیز جراحی خواهد شد؟ و اگر دو روح دارند چگونه است که رفتن روح یکی از آنها از کالبدشان معمولا باعث بیرون رفتن روح دیگری نیز میشود؟ آیا میتوان دو روح را در یک بدن قرار داد؟ امروزه میدانیم که اگر با یک جسم برنده، جسم پینه ای (Corpus Callosum)، توده ای از عصبهای مغزی که دو نیمکره مغز را به یکدیگر وصل میکنند را ببریم دو ذهن متفاوت و مستقل خواهیم داشت، آیا در این زمان روح شخص نیز تبدیل به دو روح میشود؟ تا زمان معینی پس از مرگ بسیاری از اعضای بدن هنوز میتوانند کار کنند، و میتوان این اعضا را به بقیه بیماران پیوند زد، اگر روح با مرگ بدن را ترک میکند چگونه است که بسیاری از اعضای بدن پس از ترک روح از بدن همچنان کار میکنند؟ چرا ناخنها و موهای افراد مرده تا مدتی پس از مرگ آن شخص نیز به رشد خود ادامه میدهند؟ حتی در بسیاری از مواقع میتوان اعضای بدن را بدون داخل کردن آنها در بدنی دیگر، با ایجاد شرایط مصنوعی آزمایشگاهی زنده نگاه داشت، بعنوان مثال تقریباً همه میدانند که سلولهای خونی را میتوان بیرون از بدن نیز زنده نگه داشت، بدن به غیر از سلول چیز دیگری ندارد و سلول برای زیستن به عوامل مشخصی همچون اکسیژن و مواد غذایی نیازمند است که میتوان با ایجاد مصنوعی آن عوامل هر سلول را زنده نگاه داشت، بنابر این در تئوری زنده نگه داشتن تمامی اعضای بدن ممکن است، اما در عمل ایجاد شرایط مصنوعی برای برخی از آنها هنوز به دلیل ضعف فن آوری پزشکی میسر نشده است. برای پزشکان این مسئله مانند روز روشن است که در آینده بسیار نزدیک بانکهای اعضای بدن ایجاد خواهد شد تا افراد بتوانند اعضای بدن را که دچار مشکلاتی میشوند با اعضای بدن مردگانی که اعضای بدنشان را زنده نگه داشته اند عوض کنند. در تئوری اگر بتوان چنین کاری را در مورد تمامی اعضای بدن انجام داد، میتوان انسانی را بطور موقت کشت و در آینده او را دوباره زنده کرد. اعضای بدن انسانها را میتوان بگونه ای بسیار شبیه از روی ساختار سلولی همانند سازی (Cloning) کرد. این مسائل همگی بیانگر آن هستند که اطلاعات پزشکی و دانش بشر از آناتومی بدنش باعث بوجود آمدن تناقضات بسیار در وجود روح بعنوان جوهر حیات شده است، و این تناقضات را تنها با تعریف علمی حیات که تعریفی کاملاً طبیعی و غیر وابسته به ماوراء طبیعت و روح و خدا است تا حدود زیادی حل کرد.اگر انسانی با پیوندهای گوناگون دست، پا، قلب، معده، کلیه، آلت جنسی، و در آینده پیوند مغزی بوجود بیاید روح آن فرد از کجا و کی به او تزریق شد؟آیا او روح دارد یا خیر؟
در باورهای قرآنی حیات انسان مبتنی بر روح او و خارج شدن روح او در دست الله است و روح تنها در زمانی از بدن خارج خواهد شد که الله چنین اجازه ای به آن بدهد، و همچنین زمان خارج شدن روح از بدن و مرگ انسان در لوح محفوظی در نزد خدا از پیش مقرر شده است. این درحالی است که امروز به دلیل پیشرفت مسائل پزشکی و بهداشتی میزان عمر انسانها بسیار بیشتر شده است و همچنان رشدی فزاینده دارد. چگونه است که الله برای انسانهای پیشین عمر کوتاه تری و برای انسانهای امروزی عمری بلند تر مقرر کرده است؟ آیا خارج شدن روح از بدن دلیل مرگ است و یا اختلال در یکی یا تعدادی بیشتر از ارگانهای حیاتی بدن؟ آیا عوامل طبیعی است که باعث طولانی شدن حیات بشر شده است یا ارواح و اشباح و روابطی که موجودی موهوم همچون الله برایشان در نظر داشته است؟ جالب است که افراد در کشورهای مختلف دوران حیات بیشتری دارند، مردم در سوئد و ژاپن و آمریکا عمر طولانی تری نسبت به مردم قم و مکه و مشهد دارند. آیا شرایط زیست محیطی است که باعث میشود افراد مدت بیشتری را عمر کنند و یا الله در نوشتن میزان عمر افراد در آن کتابچه مسخره اش دچار تبعیض نژادی شده است و برای کفار ساکن آمریکا و ژاپن و سوئد عمر بیشتری بریده است؟ انتخاب با شما است، آشکار است که هر انسان خردگرا و معقولی توضیحات علمی را به داستانهای کودکانه دینی ترجیح میدهد.
علاوه بر مسئله خارج شدن روح از بدن در داخل شدن روح به بدن نیز پرسشهای بسیاری وجود دارد. اگر روح جوهری لازم برای حیات است چرا فقط انسانها باید روح داشته باشند؟ تمام موجودات زنده در این صورت باید دارای روح باشند. و این مسئله به تک سلولی ها نیز کشیده میشود. مسئله آنجا جالبتر میشود که این تک سلولی ها به مرور زمان تکامل یافته و موجودات پر سلولی را ایجاد کنند. آیا ارواح هر کدام از این تک سلولی ها با یکدیگر جمع میشوند و روح بزرگتری را برای جانور پر سلولی ایجاد میکنند؟ یعنی آیا ارواح نیز با یکدیگر جمع پذیرند؟ در هنگام تولد انسان چه زمانی روح به بدن او وارد میشود؟ در کدام مرحله از مراحل رشد جنین خداوند روح را در وجود او فوت میکند؟ آیا در هنگام باردار شدن یک تخمک است که روح به تخمک فوت میشود؟ اگر اینگونه است باید توجه داشت که در برخی از موارد تخمک بعد از بارور شدن تقسیم بر دو تخمک دیگر میشود و باعث بوجود آمدن دو جنین و گاهی تقسیم بر شش تخمک بارور شده و باعث تولید شش جنین میشود. آیا روح نیز با این تقسیم شدن، تقسیم و تکه تکه میشود؟طول عمر انسانها با پیشرفت علوم و بهداشت بیشتر شده است، انسانها بطور محسوسی از گذشته بیشتر زندگی میکنند، عمر انسانها در 100 سال گذشته بطور متوسط 20 سال افزایش پیدا کرده است و این تنها به این دلیل است که شرایط زیستن بهتری برای زیستن انسان بوجود آمده است. انسانها در سال 1997 بین 70 تا 80 سال بطور متوسط زندگی میکنند، این در حالی است که در سال 1900 بین 45 تا 50 سال زندگی میکردند. در آینده نیز احتمال آن میرود که انسانها بتوانند بسیار بیشتر زندگی کنند. حال انتخاب شما کدام است؟ آیا با این اوصاف باید اعتقاد داشت که خداوند در قرون اخیر در قراخواندن روح از بدن انسان درنگ بیشتری کرده است و حضرت عزرائیل را دیرتر برای گرفتن جان انسانها و خارج کردن روح از بدن ارسال میکند؟ یا اینکه حیات آدمی مسئله ای کاملا مادی و مرتبط با شرایط محیطی و بدن او است؟ آشکار است که قضیه ورود و خروج روح از بدن کاملا یک داستان کودکانه و خرافه ای مضحک است.
پیشرفتهای سریع در بیولوژی و ژنتیک باعث شده است مسئله حیات امروزه بسیار روشنتر از آنچه در گذشته بوده است باشد. ژنها نقشه هایی هستند که سلولها بر اساس آنها ساخته شده و در کنار یکدیگر قرار میگیرند. ژنها نیز خود موادی شیمیایی هستند که توسط انتخاب طبیعی در امتداد زمان تکامل می یابند. ایجاد تغییرات در ژنتیک باعث بوجود آمدن موجودات متفاوتی میشود. ممکن است برای انسانها این بسیار تکان دهنده باشد که تقریباً 99% DNA یک انسان با ژنهای یک بوزینه مشترک است و تنها همان 1 درصد باقیمانده است که باعث میشود انسان، انسان باشد و بوزینه بوزینه و این مسئله هم اکنون که ژنهای هر موجود زنده را میتوان رمزگشایی کرد و همچون کتابی مورد مطالعه قرار داد به همان اندازه در نزد دانشمندان واضح است که رابطه تبدیل انرژی به ماده انیشتین برای آنان واضح است. برای بیولوژیستهای مدرن امروزی بسیار روشن و واضح است که مسئله حیات را میتوان در حد فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی کاهش داد و کاملاً آنرا از لحاظ طبیعی شرح داد و هیچ نیازی به داستانسرایی و یاری طلبیدن از اشباح و ارواح در این علم، برای توضیح مسئله حیات وجود ندارد. اگر یک بیولوژیست بگوید وقتی روح به کالبد وارد شود، آن کالبد زنده میشود و اگر خارج شود آن کالبد میمیرد، بقیه بیولوژیستها در سلامت فکری او شک خواهند کرد، زیرا ماوراء الطبیعت به دلیل غیر علمی بودنش از دنیای علم اخراج شده است اما اینگونه توضیحات که امروز منحصر به افراد دین خوی است، در میان قدما جایگاه و ارزش علمی داشته است. برای بیولوژیستها هیچ چیز مانند "نیروی حیات" و یا موجودات مرموز و نیروهای مرموز معنی نمیدهد و نیازی به وجود آنها هم دیده نمیشود. اما برای کسانیکه اطلاعی از بیولوژی ندارند و مدتها مشتری خرافات دینی بوده اند درک این مسئله دشوار است.
برای بوجود آمدن یک موجود زنده اساساً هرگز نیازی به حضور روح وجود ندارد، امروزه میتوان موجودات زنده تک سلولی را تنها از مواد شیمیایی ساخت و همچنین هم اکنون میتوان عمل لقاح را بطور مصنوعی در آزمایشگاه انجام داد و سپس با قرار دادن آن در رحم مادر، باعث بدنیا آمدن یک نوزاد جدید شد. انتظار میرود تا چند سال آینده بتوان رحم مصنوعی را نیز ایجاد کرد و بدون نیاز به انسان، انسان جدیدی را تولید کرد و حتی نطفه را نیز بطور مصنوعی ساخت و یا تغییر داد. با در نظر گرفتن این مسائل نابخردانه است اگر تصور کنیم مسئله حیات نیازمند به وجود روح است، مگر اینکه تصور کنیم خداوند نشسته است تا ببیند در کجا حیاتی در حال شکل گرفتن است و در کدام آزمایشگاه دانشمندان مشغول ایجاد حیات هستند، تا اندکی در آن از روح خود فوت کند.علاوه بر مسائلی که مطرح شد، ارتباط روح با حیات انسانی مباحث اخلاقی مفصلی را نیز به همراه می آورد. بعنوان مثال کدام خدای ظالمی ممکن است روح را به بدن کودکان عقب مانده بفرستد؟ چرا باید خداوند روح را به بدن کودک ناقص بفرستد؟ چرا خداوند روح را به جنینی که قرار است تنها چند ساعت پس از زنده شدن بمیرد بفرستد؟ چرا خداوند بچه هایی که دست و پا ندارند را حیات میبخشد؟ اگر خداوند از بچه هایی که از طریق تماس جنسی غیر مشروع از لحاظ دینی مخالف است چرا به بدن چنین بچه هایی روح میفرستد؟ آیا این مسائل با نیک بودن و مهربان بودن خداوند در تضاد نیست؟ ممکن است خداباوران فاسد الاخلاق که همواره آشکار ترین مسائل اخلاقی را زیر سوال میبیرند و به فاسد ترین موجود ممکن که همان خدایشان باشد "نیک" میگویند بگویند، خوب ما چه میدانیم؟ حتماً حکمتی در کار است. حتماً خیری در کار بوده است. اما این حتم را خداباوران از کجا آورده اند؟ اگر ما نمیدانیم که چنین مسائلی موجب شر است (که میدانیم اما خداباوران منکر حقایق اخلاقی این چنینی هستند چون به ضرر باورهای خرافیشان تمام میشود) از کجا میدانیم که موجب خیر است؟ چرا خداباوران نادانی خود را به سود خداباوری تمام میکنند؟ همانگونه که تمام مسائلی که در واقعیت شر هستند و در صورت وجود خدا معلول رفتار خدای خداباوران است، توسط خداباوران انکار شده و خیر خوانده میشود، تمامی مسائلی که آنها آنرا خیر میشمارند نیز میتواند شر به شمار آید. اگر فرض بر نادانی انسان و نادیده گرفتن نظام اخلاقی درونی و اجتماعی انسان باشد، دیگر از کجا میتوان فهمید آنچه خدا کرده است خوب است یا بد؟ بنابر این اساساً مرتبط دانستن روح با حیات، و امتیاز صدور روح را منحصر به خدا دانستن در تناقض با فرض نیک سرشت بودن خدا است و خدای نیک سرش نمیتواند منبع روح و حیات باشد.
در باورهای اسلامی حیات پس از مرگ نیز کاملاً طبیعی گزارش شده است. بسیاری از مسلمانان گمان میکنند که این روح انسان است که در روز قیامت در بهشت وارد خواهد شد. این درحالی است که در قرآن گفته شده است که خداوند ذرات بدن شما را جمع آوری خواهد کرد. معاد اسلامی کاملاً مسئله ای جسمانی است. در قرآن همچنین گفته میشود که دست و پای شما علیه شما در روز قیامت شهادت خواهند داد. گذشته از اینکه شهادت دادن اعضای بدن در روز قیامت همچون باقی باورهای اسلامی بسیار نابخردانه و کودکانه است، این مسئله امروزه از آنجا که اعضای بدن انسانها با یکدیگر پیوند زده میشود بسیار مضحکتر به نظر میرسد. تصور کنید شخصی بر اثر تصادف دست خود را از دست بدهد و پزشکان دست شخص دیگری را به دست او پیوند بزنند. در روز قیامت کدام دست است که علیه او شهادت خواهد داد؟ آیا دست خودش علیه او شهادت خواهد داد یا دست دومی که مربوط به شخص دیگر بوده است؟ آشکار است که این دو دست باید هردو علیه آن شخص شهادت بدهند. البته ممکن است مسلمانان بگویند اول آن دست اصلی شهادت خواهد داد بعد این دو دست با یکدیگر عوض خواهند شد و دست دوم بجای دست اول خواهد نشست و علیه شخص شهادت خواهد داد، بنابر این در روز قیامت مقدار زیادی جراحی باید انجام بگیرد.آشکار است که تمام سلولهای بدن انسان ساخته شده از مواد غذایی هستند که شخص مصرف میکند، و این مواد غذایی ساخته شده از اتمها هستند. از طرفی همه انسانها بعد از مرگ تجزیه شده و ذرات بدنشان به طبیعت بازمیگردد و اصلاً بعید نیست که بعدها این اتمها دوباره وارد بدن شخص دیگری شوند و در نتیجه سلولهای او را تشکیل بدهند. بنابر این میتوان گفت قسمتی از ذرات بدن هر انسانی احتمالاً قبلاً ذرات بدن شخص دیگری بوده است. حال جمع آوری ذرات در روز قیامت توسط الله تنها در صورتی ممکن است که همه افراد از ذرات یکتای بصورت مستقل تشکیل شده باشد، درحالی که اینگونه نیست. فرض کنید شخص A مقدار X از ذرات بدنش را از بدن شخص B گرفته باشد. حال این X در روز قیامت در بدن چه کسی جمع خواهد شد؟ شخص A یا شخص B؟ مقدار X به چه کسی متعلق خواهد بود و علیه چه کسی شهادت خواهد داد؟ مسئله جالب و کلاسیک دیگری از همین نوع وجود دارد که اسلامگرایان در طول تاریخ تلاش کرده اند برای آن پاسخهای معقولی را فراهم کنند اما ره به جایی نبرده اند. این مسئله از این قرار است که اگر فرض کنیم شخصی پس از مرگ شخصی دیگر را بخورد و اعضای بدن شخص خورده شده، تبدیل به اعضای بدن شخص خورنده شود، در معاد جسمانی بر سر بدن فرد اولیه چه خواهد آمد؟
مسئله دیگری که امروزه با آن روبرو هستیم مسئله تغییر جنسی است. بنابر مسائل خاص بیولوژیکی برخی از انسانها دو جنسه به دنیا می آیند (معلوم نیست الله به چه دلیل چنین کاری را با مخلوق خود کرده است) و یا اینکه به هر دلیل جسمی و یا روحی دیگری هویت جنسیشان برابر با جنس مخالفشان هست (28) و امروزه با پیشرفت تکنولوژیکی در زمینه پزشکی این افراد میتوانند تغییر جنسیت بدهند. آیا با تغییر جنسیت دادن این افراد روحشان نیز تغییر جنسیت میدهد؟ تکلیف این افراد در بهشت چه خواهد بود؟ آیا در آن دنیا باید به دنبال حوری های بهشتی بیافتند و یا الله آنها را شوهر خواهد داد؟ احتمالاً مومنان خواهند گفت در بهشت هر آنچه مومن بخواهد برایش میسر است (سوره زخرف71)، بنابر این اگر مومنی همجنسگراهم باشد میتواند با بقیه مومنان هم جنس خود رابطه جنسی برقرار کند. اگر چنین کاری در بهشت ممکن است چرا بر روی زمین غیر ممکن است و مسلمانان خود را در مقابل حقوق همجنسگرایان اینقدر آزار میدهند؟ از این گذشته بنابر گفته قرآن اگر همه چیز برای مومنان مهیا است آیا مومنان میتوانند در بهشت با همسران رسول الله هم همبستر شوند؟ آیا کودکانی همچون عایشه در بهشت از دست پیامبر اسلام در امان خواهند بود؟ با خود خدا چطور؟ اگر همه چیز میسر نیست پس چرا قرآن به آن اشاره ای نکرده است؟
قضیه دژاوو یا دجاوو نیز از دیگر مسائلی است که باعث میشود بسیاری از مردم معتقد به وجود روح شوند. این مسئله وقتی رخ میدهد که انسان برای نخستین بار با صحنه ای مواجه میشود و گمان میکند که از قبل آن صحنه را دیده است و با آن آشنایی دارد. کلمه دژاوو در زبان فرانسوی به معنی "از پیش دیده شده" است و توسط امیل بویراک (1851-1917) به این حالت اختصاص داده شده است و بعنوان یک اصطلاح علمی برای آن در آمده است. همچون بسیاری از سایر باورهای دینی و فراطبیعی که انسانها دارند اعتقاد به روح به دلیل تجربه دژاوو نیز ریشه در نادانی افراد از طبیعت، و در این مورد بخصوص در مورد طبیعت مغز خودشان دارد. پدیده دژاوو هیچ ارتباطی با روح و مسائل رویایی دیگر ندارد، هرچند اسلامگرایان و بسیاری از سایر دین خویان تا آنجا که میتوانسته اند از این نادانی مشتریان خود استفاده کرده اند و خرافات خود را به مردم قبولانده اند. بسیاری از خرافه گرایان معتقد به تناسخ روح دژاوو را در ارتباط مستقیم با زندگی پیشین انسانها میدانند، اما توضیحی که یک خردگرا در مورد پدیده دژاوو دارد میتواند یکی از سه حالت زیر باشد.
در بسیاری از موارد انسان گمان میکند که این اولین باری است با چنین صحنه ای روبرو میشود، این درحالی است که وی قبلا نیز در همان موقعیت قرار گرفته است و با همان صحنه روبرو شده است اما در بار اول توجه کافی به محیط نکرده است یا اینکه به هر دلیل دیگری اطلاعات مربوط به آن موقعیت در حافظه او تضعیف شده باشد. مثلا اگر شخصی 50 سال سن داشته باشد و چندین کتاب خوانده باشد اصلا عجیب نیست که در موقع خواندن یک کتاب که جدیداً خریداری کرده است با خود بگوید "آیا من این کتاب را قبلاً نخوانده ام؟". بنابر این در بسیاری از موارد این احساس به ما دست میدهد زیرا واقعاً قبلا این اتفاق افتاده است اما در حافظه ما کمرنگ شده است یا ما آنرا بطور کامل به یاد نمی آوریم. پدیده دژاوو البته کاملا متفاوت با فراموشی یا گیجی است، احساسی که در این مواقع به انسان دست میدهد احساس گیجی نیست، بلکه احساس تعجب و شگفتی است.در برخی از موارد ممکن است انسان توصیف های شفافی از آن صحنه را از قبل از دیگران شنیده باشد یا خودش در مورد آن صحنه و موقعیت تفکر کرده باشد و در تخیلات خود آن موقعیت را تصور کرده باشد و حدس زده باشد و بنابر این وقتی با آن صحنه روبرو میشود احساس آشنایی با آن صحنه بکند.
توضیح علمی پدیده دژاوو در ارتباط مستقیم با فرایند حافظه انسان است. در مغز قسمتهای مختلفی وجود دارند که هرکدام با گذشته، حال و آینده سر و کار دارند. بطور کلی قسمتهای فوقانی مغز با آینده، قسمتهای نزدیک به گیجگاه با گذشته و قسمتهای زیرین با حال سر و کار دارند. در شرایط عادی قسمتهای فوقانی وقتی فعال میشوند که انسان به فکر آینده است و در مورد رفتارهایی که از خود نشان خواهد داد فکر میکند و قسمتهای نزدیک به گیجگاه زمانی فعال میشوند که انسان به خاطرات گذشته خود می اندیشد. در ساختار مغز انسان بادامه (Amygdala) است که مسئولیت هشیاری ما را در زمان حال را در مغز انسان بر عهده دارد. بادامه همچنین به احساسات ما از اطراف تون و رنگ میبخشد. وقتی شما یک خودرو را میبینید که به سرعت به سمت شما می آید به سرعت عکس العمل از خود نشان میدهید و خود را به طرف پیاده رو پرتاب میکنید، این عکس العمل همان کاری است که بادامه در مغز انسان آنرا هدایت میکند. بادامه همچنین باعث تغییر سریع چهره انسان در عکس العمل به اتفاقاتی که اطرافش می افتد میشود. مثلا وقتی انسان ضربه ای را از محیط دریافت میکند، وقتی خبر مرگ کسی را میشنود و یا وقتی که ناگهان صدای بسیار بلندی را میشنود ناگهان چهره اش تغییر می یابد. این تغییر چهره سریع نیز فعالیت بادامه مغز انسان است.این عکس العمل ها نیازمند پردازش بسیار سریع در مغز انسان است و این دقیقاً همان کاری است که بادامه مغز انسان در آن تخصص دارد. بادامه انسان همچنین به انسان احساس زندگی کردن در زمان حال را میدهد و در هر ثانیه 40 بار با توجه به اطلاعاتی که از محیط دریافت میشود حالت و احساسی جدید را به انسان القا میکند. این فعالیت بادامه در شرایط عادی آنقدر سریع است که معمولا توسط انسان احساس نمیشود و تنها با آزمایشهای دقیق میتوان آنرا تشخیص داد.هیپوتالاموس مسئولیت حافظه کوتاه مدت انسان را بر عهده دارد و این واقعیت از آنجا پیدا شده است که اختلالات هیپوتالاموسی معمولا موجب اختلالات شدید در حافظه کوتاه مدت انسان میشوند. هیپوتالاموس باعث میشود تا ما در زمان حال قرار بگیریم و احساس در زمان حال بودن به ما دست بدهد. افرادی وجود دارند که هیپوتالاموسشان صدمه دیده است و هرگز قادر نیستند چیزهایی را که بعد از صدمه دیدن مغزشان برایشان اتفاق افتاده است به یاد بیاورند.بخش دیگر مغز که مسئولیت حافظه بلند مدت را برعهده دارد لایه پاراهیپوکمپال (Parahippocampal) نامیده میشود. این قسمت از مغز در واقع متشکل از سلولهای متعددی است که سطح مغز را و اطراف هیپوتالاموس را فرا گرفته اند و در ارتباط بسیار نزدیک با هیپوتالاموس هستند.معمولا ارتباط این سه بخش مغز با یکدیگر بسیار سریع انجام میگیرد. ما اطلاعات را از محیط میگیریم و آنرا در حافظه کوتاه مدت خود نگه میداریم و بعد با حافظه بلند مدت خود مقایسه میکنیم و تصمیم گیری کرده عکس العملی نشان میدهیم. اما دژاوو وقتی پیش می آید که اطلاعات دریافت شده از محیط بجای پردازش شدن در بخشی از مغز که مسئول پردازش زمان حال است (بادامک) به دلایل خاصی در قسمتهای مربوط به حافظه کوتاه مدت یا بلند مدت (هیپوتالاموس یا لایه پاراهیپوکمپال) پردازش شوند. در این شرایط چیزهایی که از محیط توسط مغز دریافت میشوند برای انسان احساس "خاطره بودن" میدهند و در اینجا است که حالت دژاوو به انسان دست میدهد. باید توجه داشت که مغز انسان با تغییرات شیمیایی فعالیت میکند و در برخی از موارد تغییرات شیمیایی صحیحی انجام نمیگیرد و آنچه در زمان "حال" انجام میگیرد بگونه ای حس میشود که انگار در "گذشته" انجام گرفته است.دژاوو را میتوان حتی بطور مصنوعی نیز ایجاد کرد. ویلدر پینفیلد (Wilder Penfield) در سال 1955 آزمایشی را انجام داد که در آن شوکهای الکتریکی ضعیفی را به قسمتهای مربوط به حافظه بلند مدت مغز (پاراهیپوکپال) وارد کرد و نتیجه آن شد که هشت درصد کسانیکه در آزمایش شرکت کردند خاطرات گذشته خود را در زمان حال تجربه کردند. یعنی برای مدتی که زیر آزمایش بودند گمان کردند که در گذشته زندگی میکنند.در مقابل تجربه دژاوو تجربه دیگری نیز وجود دارد که جامیاس وو (هرگز ندیده) نام دارد. این حالت وقتی رخ میدهد که انسان وقتی با چیزی که بارها با آن سر و کار داشته است روبرو میشود احساس میکند که هرگز آنرا ندیده است و آنرا تجربه نکرده است، مثلا وقتی با دوست خود صحبت میکند فکر میکند که این شخص را هرگز نمی شناخته است و یا وقتی در اتاق خود نشسته است گمان میکند که هرگز این مکان را نمی شناسد. این تجربه نیز همچون پدیده دژاوو، یک انحراف یا خطای مغزی است و میتوان با توجه به اطلاعات موجود فعلی در مورد مغز آنرا توضیح داد. این انحراف تقریبا مانند گرفتن زبان انسان و یا حرکتهای عضلانی ناخواسته و ناگهانی در بدن است.در یک دوران زندگی عادی هر انسانی حدوداً 6 سال از عمر خود را در خواب دیدن میگذراند. خواب دیدن همواره برای انسان یکی از عجایب بوده است و توضیحات بسیار مختلفی در طول تاریخ برای تشریح خواب و عوامل پدید آورنده آن توسط افراد مختلف ارائه شده است. بسیاری از مردم اعتقاد دارند خواب دیدن آنها متاثر از وجود عالمی فرا مادی است و وجود روح است که سبب میشود انسان بتواند خواب ببیند.
بسیاری از دین شناسان، روانشناسان و مردمشناسان معتقدند دیدن مردگان در خواب سبب میشد تا انسانهای بدوی و انسانهای نیمه بدوی امروزی مرگ را پایان حیات انسانها ندانند و تصور کنند انسانهای مرده هنوز به نوعی وجود دارند و از طریق خواب میتوان با آنها رابطه برقرار کرد؛این درحالی است که خواب دیدن هیچ ارتباطی به وجود روح ندارد. حیوانات نیز بر اساس آزمایشهایی که انجام گرفته است خواب میبینند، همچنین تحقیقات علمی نشان داده اند، افرادی که مادرزاد نابینا هستند و هرگز بینایی نداشته اند، در هنگام خواب رویاهای تصویری نمیبینند، زیرا مغز این افراد با دیدن آشنا نیست و تجربه آنرا ندارند، این افراد رویا را با سایر حس های بدنشان تجربه میکنند، مثلا آنرا لمس میکنند یا میشنوند یا می بویند. لذا اگر نظر این افراد را صحیح فرض کنیم باید نتیجه گرفت که حیوانات روح دارند و افراد نابینا روح ندارند و آنچان که گفته شد این تناقض دارد با جوهر حیات بودن روح و همین مسئله فرضیه علت رویا دیدن بودن روح را باطل میکند.به خواب رفتن انسان پنج مرحله مختلف دارد که در هر مرحله بدن در شرایط خاصی قرار میگیرد. عمیق ترین مرحله خواب REM نام دارد که به معنی "حرکت سریع چشم" است. در این مرحله که معمولا 90 دقیقه بعد از بخواب رفتن وارد آن میشویم چشم انسان در زیر پلکهایش سریعاً حرکت میکند. هر انسانی هر شب بین 3 تا 4 دوره 90 تا 100 دقیقه ای به این مرحله وارد میشود و وارد شدن به این مرحله معمولا همزمان با خواب دیدن است، البته در سایر مراحل خواب نیز انسانها خواب میبینند ولی شفاف ترین خوابها در این مرحله دیده میشوند. در این مرحله ماهیچه های انسان در حال استراحت کردن هستند و فعالیت مغز انسان نیز کاهش مییابد و در مرحله حرکت سریع چشم مغز تنها امواج دلتا که ضعیف ترین امواج مغز هستند تولید میکند. میزان خونی که در این مرحله به مغز وارد میشود از حالت عادی حتی بیشتر است. گفته میشود نوزادها بیشتر مواقع خوابشان در این مرحله از خواب است و آنها نیز در خواب رویا میبینند.خواب دیدن با شرایط جسمی و روحی بدن بسیار در ارتباط است، مواد مخدر، الکل و داروهای بسیاری هستند که میتوانند روی خواب تاثیر مستقیم بگذارند. قطع ناگهانی استفاده از برخی داروها که برای مدتی استفاده میشده اند، سردرد، حالت تهوّع در بسیاری از مواقع موجب دیدن کابوس میشوند. همچنین استرس، افسردگی، و ضربه های روحی بطور مستقیم خواب را مورد تاثیر قرار میدهند. رویاها را همچنین میتوان با فکر کردن قبل از خواب تحت تاثیر قرار داد، یعنی برخی از خوابها راجع به موضوعاتی هستند که انسانها راجع به آن موضوعات فکر کرده اند.خواب هر شخص تا حدود زیادی محدود به دانش و اطلاعات او از محیط اطرافش نیز هست. معمولا گفتگوهایی که در خواب بین انسان و سایرین رد و بدل میشود به زبان مادری انسان یا زبانهایی که بر آنها تسلط دارند انجام میگیرد.رویاهای انسان از آنجا که برخواسته از مغز وی است و متاثر از وضعیت جسمانی و روحانی او است میتواند بیانگر شرایط روحی و حتی جسمی افراد باشد، از این رو است که روانشناسان علاقه مند هستند خوابهای بیماران خود را بررسی کنند. لذا تعبیر علمی خواب برای دریافتن شرایط درونی انسانها مسئله ای مورد قبول روانشناسان است. این البته به معنی اعتبار تعبیر خواب برای پیش بینی آینده نیست، و هر خوابی باید برای شخصی که آنرا دیده است تعبیر شود نه اینکه مسئله ای برای همه یک معنی را داشته باشد، مثلا برای کسی که در باغ وحش کار میکند دیدن یک فیل در خواب میتواند معنی متفاوتی با کودکی که اسباب بازی اش یک فیل پلاستیکی است داشته باشد.دیدن رویاهای راستین (رویا های صادقه)، یعنی خوابهایی که انسان میبیند و بعدها آن خوابها به واقعیت می پیوندند یکی دیگر از دلایل بسیار رایجی است که باعث میشود برخی از انسانها به وجود روح اعتقاد داشته باشند،رویاهایی که انسان میبیند نیز همانند افکار انسانها کاملاً ساخته و پرداخته مغز انسان هستند، البته فکر کردن انسانها با خواب دیدنشان تفاوتهای اساسی دارد، اما به هر حال قوه عقلانیت و هوشیاری انسانها در هنگام خواب دیدن نیز فعال است، اگر چه به اندازه زمان بیداری فعال نیست و این خود بخود باعث میشود برخی از فکرهای انسان تا حدودی منطقی باشند؛ با این حساب واقعی از آب در آمدن برخی از خوابها هرگز عجیب نیست، زیرا این خوابها نتیجه عقلانیت انسان هستند و عقلانیت انسانها در برخی موارد میتواند چیزهایی را از روی دانسته ها پیش بینی کند.بعنوان مثال کاملاً طبیعی است اگر شخصی قرار باشد در یک جلسه امتحان شرکت کند و شب قبل از امتحان خواب ببیند که فردا سر موقع از خواب بلند نشده است، حال اگر فردا واقعاً از خواب بیدار نشود و این رویای او به حقیقت بپیوندد هیچ اتفاق عجیبی نیافتاده است. شرایط محیط و اطلاعاتی که شخص از محیط دریافت کرده است باعث میشود او نگران این باشد که فردا خواب بماند، در نتیجه از آنجا که در مواردی خرد سلیم انسان در دیدن خوابها بی تاثیر نیست، اتفاق افتادن آن خوابها ابدا چیز غیر طبیعی نیست. اگر شخصی پدر پیری داشته باشد این کاملاً طبیعی است که خواب ببیند او مرده است زیرا چنین چیزی کاملاً محتمل است، همه انسانها احتمال میدهند که افراد پیر و فرسوده فوت شوند. اگر شما در طول زندگی خود در مورد 500 نفر خواب ببینید که مرده اند و بطور اتفاقی 2 نفر از آنها بمیرند این ابداً جای تعجب ندارد. همچنین است اگر شخصی علاقه مند باشد علی یا مریم مقدس و زرتشت و امام زمان را در خواب ببیند. اگر این اتفاق واقعاً در خواب رخ بدهد ابداً تعجبی ندارد، بعد از اینکه شخصی ذهن خود را از آلودگیهای دینی پاک کند نیز ممکن است با آقا امام زمان در خواب ملاقات کند اما اینبار زیر گوش مبارک حضرت بزند و از او بخواهد که خواب او را ترک کرده به لانه خود در چاه جمکران و یا هر چاه دیگر بازگردد.در بسیاری از مواقع ما "گمان میکنیم" که با مفهوم یا صحنه ای از قبل آشنایی داریم و از آنجا که اطمینان داریم که قبلا در آن صحنه حضور نداشته ایم و یا محال است واقعا چنین تجربه ای را داشته باشیم، تنها راهی که باقی میماند این است که ما در خواب این تجربه را داشته باشیم. لذا در بسیاری از مواردی که دژاوو اتفاق می افتد افراد به این نتیجه میرسند که در خواب چنین چیزی را قبلا تجربه کرده اند. این درحالی است که آنها واقعا در خواب چنین چیزی را ندیده اند. به افرادی که این توضیح برایشان قانع کننده نیست توصیه میشود هر روز وقتی از خواب بیدار میشوند خوابهای خود را یاد داشت کنند، درصورتی که اینکار انجام گیرد این افراد بعد از مدتی با مراجعه به خوابهای خود درخواهند یافت که در بسیاری از مواقع آنها تنها "گمان" میکنند که چیزی را از قبل در خواب دیده اند. این مسئله معمولاً در مورد ادعاهای بسیار عجیب و نادری که ادعا میشود در خواب دیده شده اند صدق میکند.
مسئله سوم دیدگاه آماری به این قضیه است. معمولاً افرادی که گمان میکنند خواب هایشان بعضی وقتها به واقعیت تبدیل میشود و از آنها مثالهایی در این زمینه خواسته میشود، نمیتوانند بیش از 10 مثال ذکر کنند. در مورد بسیاری از افراد این اتفاق تنها یک یا دوبار رخ داده است. با توجه به آنکه برخی مطالعات روانشناسی نشان داده اند که هر انسان بطور متوسط حدود پنجاه موضوع مختلف را در هرکدام از دوره های حرکت سریع چشم خود در خواب میبیند و از آنجا که هر انسانی حدودا در هر شب پنج دوره حرکت سریع چشم را تجربه میکند بر اساس این تحقیق هر شب حدوداً دویست و پنجاه موضوع را در خواب میبیند. اگر فرض کنیم احتمال به حقیقت پیوستن یک رویا یک بر روی یک میلیون باشد، با توجه به جمعیت شش میلیاردی فعلی کره زمین در هر شبانه روز رویای بیش از یک و نیم میلیون نفر بر روی کره زمین به حقیقت خواهد پیوست. لذا بر اساس تئوری احتمال ریاضی این ابداً عجیب نیست اگر شخص در تمامی دوران حیات خود 100 بار واقعا خوابی را ببیند که آن خواب به واقعیت بپیوندد. البته باید توجه کرد که در یک رابطه احتمال باید احتمال اتفاق افتادن هریک از حالت ها باهم برابر باشد که باتوجه به مسئله اول که بیان شد چنین چیزی در مورد رویاها صدق نمیکند زیرا رویاها کاملا جهت دار و تولید شده توسط مغز هستند. لذا اگر قرار باشد بطور دقیق این احتمال را محاسبه کنیم (که در عمل محال است) به عددی بسیار بزرگتر از یک و نیم میلیون نفر در شبانه روز دست خواهیم یافت و در آن صورت به حقیقت پیوستن رویا ها بصورت کاملا تصادفی با توجه به تعداد آنها و تعداد آزمایشها (Trials) کاملاً عادی و محتمل به نظر خواهد آمد. در ریاضیات گسسته قانونی وجود دارد به نام "قانون اعداد حقیقتاً بزرگ" این قانون که معمولا توسط بسیاری از انسانها نادیده گرفته میشود نتیجه میدهد که درصورتیکه احتمال وقوع اتفاقی بسیار پایین باشد ولی تعداد آزمایش ها زیاد باشد آن اتفاق بسیار اتفاق خواهد افتاد. مثلاً اگر بگوییم در هر شب تنها 1 درصد (که احتمال بسیار پایینی است) انسانها رویاهای راستین دارند، نتیجه آن خواهد بود که در هر شبانه روز در کشور ایالات متحده آمریکا 3 میلیون نفر رویاهای راستین خواهند داشت (که مقدار بسیار بزرگی است). پس با توجه به این مسئله آماری کاملا عادی و قابل انتظار است اگر میان برخی از چیزهایی که یک شخص در خواب میبیند و آنچه در واقعیت اتفاق می افتد بطور تصادفی اشتراکاتی وجود داشته باشد.
به کسانیکه بعد از این توضیحات بسیار متعجب از وجود خوابهای راستین هستند توصیه میشود خوابهای خود را یاد داشت کنند، زیرا یاد داشت کردن و ثبت کردن رویاها میتواند نتیجه بهتری در مورد خواب به انسان بدهد. البته گفته میشود پنج دقیقه بعد از هر خواب، انسان 50 درصد آنرا فراموش میکند و 10 دقیقه بعد، انسان 90% آنرا فراموش میکند. بنابر این یاد داشت برداری از خواب بسیار دشوار است. اگر قصد یادداشت برداری از خوابهای خود دارید سعی کنید بعد از برخواستن از خواب از جای خود چندان تکان نخورید، ضبط صوت و یا کاغذ و قلمی در کنار خود از شب قبل آماده داشته باشید. آشکار است که باور به روح ریشه در خیالبافی های انسانهای پیشین دارد و پایه و اساسی علمی و فلسفی ندارد، و دلایل معتبر و یا شواهد علمی معتبری برای باور داشتن به آن وجود ندارد، بنابر این در نظر یک انسان خردگرا باور به وجود روح تنها به دلیل اینکه این باور از فیلتر خرد عبور نمیکند، باوری غیر معقول و غیر خردمندانه است.
با تشکر از دوست ناشناسم این مطلب از وبلاگی دیگر گردآوری شده است.

۵/۰۶/۱۳۸۸

با خرد بیاندیشیم

همه انسانها وقتی به دنیا می آیند از خدا و پیامبر وکتب آسمانی یا امامها و یا نماز و روزه بی خبرند و مطلبی از آنان نمی دانند. بچه ای که به کلاس ابتدایی می روی مطالب وخرافاتی به خورد آن می دهند که آن بچه از درک و حلاجی آن ناتوان است و چون آگاهی ندارد و خام و قوه تشخیص ندارد آنها را می پذیرد و تا بخواهد سوالی کند جامعه و معلمان و خانواده سریع عکس العمل نشان می دهند و سوالات آن را سر کوب می کند.
اگر بچه ای در یک خانواده مذهبی متولد شود مذهبی از هر نوع مانند مسیحی یهودی مسلمان از نوع شیعه یا سونی و یا بودایی و بهایی و غیره می شود. اگر مسلمان باشد خدای آن الله و اگر یهودی باشد خدای آن یهوه است و اگر مسیحی باشد خدای او پدر آسمانی یا عیسی مسیح می باشد.
خرافات در طی سالها مانند ریشه درخت در ذهن کودک رشد می کند و در مغز و روان کودک ریشه عمیقی شکل می گیرد و بزرگتر می شود دوستان غیر مسلمان یا مسلمان به خرد رسیده پیدا می کند و با هم در مورد دینشان به بحث می پردازند و اگر کسی بر خلاف عقیده و باور دینی او صحبتی کند او را کافر و بی دین می داند زیرا در مدرسه و جامعه و خانواده در طی این سالها گفتند که دین او بهترین و آخرین دین این جهان است و کسانی که غیر این دین را دارند به جهنم می روند.
حال اگر از ابتدای کودکی درختی در خانه داشته باشیم و پدر و مادرمان به ما بگویند اگر از زیر این درخت رد شوید و یا از میوه این درخت بخورید سنگ می شوید حال که ما بزرگ شویم آیا جرات رفتن به زیر آن درخت را داشتیم؟
خدا، روح، بهشت، جهنم، فرشتگان، عزراییل، جبرییل، پیامبر، کتاب آسمانی، و امام و بقیه مساعل دینی که در تمام ادیان وجود دارد را ما از کودکی به ارث می بریم و بدون هیچ نوع تحقیقی آن را می پذیریم.
پدران ما و پدران پدران ما هم به همبن روال مسلمان یا دین دیگری پذیرفتند و اگر بخواهیم نگاهی عمیقتر به گذشته و چگونه مسلمان شدن ما ایرانی ها بپردازیم از حوصله همه خارج است و فقط بگویم در اوایل حمله مسلمانان به ایران ایرانی ها 250تا400سال جنگ می کردند تا مسلمانان و متجاوزان را از کشور خود بیرون کنند ولی متاسفانه خائنین اسلام را در مغز ما جا دادند.
حالا 1400سال از ورود اسلام به ایران می گذرد و ما مسلمان شدیم و هر ایرانی چقدر راجع به تاریخ کشورش مطالعه داشته و یا حداقل چقدر کتابی را که مدعی است کلام وحی و کلام خداست را به زبانی که می فهمد خوانده؟
شاید به جرات می توان گفت تقریبا90% مسلمانان قران را نمی خوانند وگوش به خدا فروشان و دین فروشانی می دهند که لباس آخوندی پوشیده و مدعی عالم بودن می کنند و بدون چون وچرا قبول می کنند دریق از کمی تامل و مطالعه و فکر کردن و تحقیق. حال چه امید است که جوانی که این مطالب را خوانده عکس العمل نشان ندهد و در ذهن خود ناسزاهایی را به اینجانب نثار نکند. بدون شک تمام مذهبیون در ابتدای خواندن این مطالب با سفسطه هایی که در ذهن خود دارند و پرورش می دهند جوابهای ذهنی خود را می دهند.
بزرگی در دنیا می گوید برای بدست آوردن حقیقت ابتدا باید به آن شک کرد.
چند نفر از مذهبیون تا به حال به خود جرات فکر کردن یا شک داشتن به دینشان یا حتی باورهای سیاسیشان را داده اند؟
امیدوارم در قرن به عبارتی21میلادی و به عبارت دیگر100آریایی تلنگری به مغز خود بزنیمو با خرد و تفکر به مساعل پیرامون خود از قبیل دینی یا سیاسی اندیشه کنیم تا از هر خرافات دینی و آخوندی راحت شویم.
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم

۳/۱۷/۱۳۸۸

علی نماد شیعه گری

خیلی ها علی را انسانی پاک و معصوم و دارای علمی بیکران می دانند آیا واقعا چنین موجودی در بین اعراب امروز وجود دارد چه برسد به 1400 سال پیش جالب است بدانیم خیلی های دیگر علی را خدا می دانند .امیدوارم کسی این انسان را مولای نداند کسی که با محمد در یک روز سر 700 نفر از قوم بنی قریظه را گردن زد.این عکس در سایت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده و اصل این عکس در موزه انگلیس موجود است.

آزمایشات خدا

وقتی یک مخترع یا کاشف قبل از اینکه اختراع یا کشفش را به بازار معرفی کند بارها و بارها آزمایش می کند و دلیل آزمایشات هم ندانستن از آینده و عاقبت موضوع هست.
خدایی که مذاهب و ادیان با ما آشنا کردن و ما هم بی خردانه در مغزمان فرو کردیم خدایی دانا آگاه به تمام مسائل و از آینده کاملا با خبر است.
برای من سوالی پیش آمد که مطرح کردن آن با شما خالی از لطف نیست.
با این علمی که خدا دارد چرا تمام سعی اش را گذاشته تا انسانها را بیازماید؟
آیا خدا نمی دانست انسان کیست؟آیا خدا نمی دانست چه خلق می کند؟آیا خدا از گذشته بی خبر است؟آیاخدا از آینده بی خبر است؟
در زیر قسمت کوچکی از آزمایشاتی که خدا انجام می دهد را بخوانید!!!
عنکبوت۲-۳-------قلم۱۷-----اعراف۱۶۳-۱۶۸-۱۴۱------انفال۲۸ المائده48توبه126ابراهیم6کهف7هود7صافات106ملک2انسان25
من که موش آزمایشگاهی خدا نیستم! شما چطور؟

اشتباهات علمی خدا

انسانها در طول تاریخ زندگی خود اشتباهات زیادی انجام داده اند و همیشه سعی بر این بوده که اشتباهات خود را جبران کنن.
مثلا در صنعت ماشین سازی ماشینهای امروزی پیشرفته تر از ماشین های ۵۰سال پیش هستند و صنعتکاران این رشته اشتباهات خود را تا حدی برطرف کردن.
حال فکر کنید خدا اشتباه کند.آیا قابل جبران اسن؟
اصلا مگه میشه خدا اشتباه کند؟
مومنون۲۱-------تکویر۲-------اسراء37-38------کهف۸۶-----انعام۶۰-----نحل۶۶-----ابراهیم۳۲-----
رعد۱۲-۱۲-----فاطر۴۱

محمد فقط پیامبر عربستان و اعراب است

تقریبا تمام قبیله هایی که در قدیم یا مردمانی که در قدیم زندگی میکردند و مانند امروز در تمام جهان پخش نشده بودند یک پیامبر داشتند.
به عنوان مثال در چین و هند بودا و کنفسیوی در غرب مسیح و یهود پیشروی کرده بودند در ایران زرتشت یا مانی یا کیش مهر و در عربستان هم محمد یا در فبیله های دیگر جهان اگر تاریخچه آنجا خوانده شود یک پیامبر یا سمبلی از یک پیامبر یا نیروی ماورا زمینی وجود دارد که آنها به پیروی از آن مشغول بودند.
این مسئله بطور کاملا واضع در قران آمده است یعنی برای هر امت و قومی یک پیامبر فرستاده تا از آن پیروی شود و محمد هم برای قوم عرب فرستاده شده؟؟؟!!!!
یونس۴۷----ابراهیم۴---نحل۳۶-۸۴-۸۹----حج67مومنون32-44روم47زمر71اعراف35جمعه2
حالا باید از خود پرسید آیا براستی ما ایرانی ها عرب بودیم یا زبانمان عربی بود که پیامبر عربی را پذیرفتیم و کشورمان را وقف اعراب کرده ایم؟؟؟